موضوعي ثبت نشده است
linkdooni جديدترين لينکهاي روزانه
linkdooni درباره وبلاگ


مجمع ساليانه بانك پارسيان برگزارشد.

در مجمع عمومي عادي سالانه بانك‌پارسيان كه امروز، ۲۸ ارديبهشت، در سالن اجتماعات وزارت كشور برگزار شد، مقرر شد ۱۸ تومان سود نقدي هر سهم براي سال ۹۰، تا پايان هفته آينده به حساب سهامداران حقيقي ريخته شده، سپس سهامداران حقوقي در اولويت پرداخت قرار مي‌گيرند. ۲۰ تومان سود بقيه نيز در صورت تصويب افزايش سرمايه در جلسه هيات‌مديره، در اندوخته شركت واريز مي‌شود.

علي سليماني شايسته مديرعامل بانك پارسيان با اشاره به پيش‌بيني ۲۱ درصدي افزايش سرمايه براي سال۹۱ گفت: در صورت تصويب سهامداران، اين افزايش سرمايه صورت مي گيرد اما اگر افزايش سرمايه تصويب نشد ۲۰ تومان بقيه سود تا آخر شهريور به حساب سهمداران واريز مي‌شود.

مجمع ساليانه بانك پارسيان برگزارشد.
مجمع ساليانه بانك پارسيان برگزارشد.

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


يك اس ام اس 4

"سوگند عزيزم سلام... خوشت اومد؟... سوگند من مي خوام حرفايي بزنم كه شايد تو اصلاً خوشت نياد ولي خودت خواستي كه بهت بگم. من ازت خواسته بودم كه فراموشم كني اما نكردي خواهش كردم ولي قبول نكردي ولي با شنيدن اين حرفها اميدوارم كه نظرت عوض شه و بتوني بهتر تصميم بگيريok . مي دوني چرا تا الان به هيچ دختري دل نبستم؟ مي دوني چرا مي خوام خودمو بكشم؟ مي دوني چرا از خدا راضي نيستم؟ مي دوني چرا از خودم بدم مياد؟ مي دوني چرا به زندگي كه مي گي دل نمي بندم؟ مي دوني چرا بهت مي گم سوگند فراموشم كن؟ مي دوني چرا؟ مي دوني چرا؟ وخيلي چراهاي ديگه.سوگند تا اومدم جووني كنم خونوادم رفتند منو تنها گذاشتند. ولي با تنهايي كنار اومدم. دلم سوخت ولي با اشكام سعي كردم خاموشش كنم. تنها موندم ولي طاقت آوردم.سوگند، عزيز من نمي خوام ناراحتت كنم ولي مجبورم كردي .سوگند به خدا شنيدن اين حرفها فقط ناراحتي تو بيشت ميكنه.سوگند الانم دستام دارن ميلرزند نمي تونم به قلم بيارم.سوگند من، من از غم خونوادم ناراحت نيستم.مي دونم ميگي قسمته،آره،باهاش كنار اومدم. من فقط از خدا مي خوام جوابمو بده،چرا؟ مي دوني به من چي گفتي سوگند،گفتي خدا تورو گذاشت تا زندگي كني اين حق تو درسته؟ نه سوگند اين حق من نيست.منم با اونا مي برد فكر ميكنم سنگين تر بودآخه سوگند چي بگم بهت. من وگذاشت كه زندگي كنم با اين كه زجر بكشم و بميرم.سوگند عزيزم هيچ كس از اين موضوع اطلاعي نداره به تو ميگم چون خودت خواستي فقط خودت. بعد از مرگ بچه ها و پدر ومادرم من 2 سال با خودم بودم تا مرگ عزيزانم رو قبول كنم با همه اين شرايط درسمو خوندم و تموم كردم بعد يه مدت رفتم تهران 2 ماهي رو گذروندم.تنها بودم با خودمو با هيچكس صحبت نمي كردم تا حدي كه ديگه داشتم ديونه ميشدم سوگند. تا اينكه مريض شدم بي حال و بي جان اما تحمل كردم تحملي كه براي هر كسي سخت بود اونم با اون روحيه ي من ديدم بعد يه مدت خوب شدم ولي هر چند وقت از بينيم خون ميومد.توجه اي نكردم اومدم خونه ي خودمون و شهرمون و همين طور ادامه دادم تا يه روز حالم بد شد.رفتم سر خاك اين قدر گريه كردم كه نفهميدم چطور شد مثل چند روز پيش كه اتفاق افتاد. دكترا براي ازمايش از من ازم خون گرفتن. اي كاش كه همون روز مرده بودم.بعد 2 روز حالم بهتر شد و زمان ترخيص دكتر بهم گفت اين نامه رو بگير يكي از دوستام دكتر بسيار خوبيه و كارش حرف نداره. گفتم دكتر بابت چي؟گفت برات وقت گرفتم همين امروز برو.منم نامه رو گرفتم بعدازظهر رفتم مطب تمام آزمايشگاها و نامه ي خود دكتر تو يك پاكت بود و دكتر هم بازش كرد.فقط بهم گفت چند سالته.من جواب دادم.گفت تو خونواده هم سابقه داريد يا نه. گفت خونواده انگار يخ شده بودم جوابي براش نداشتم ولي گفتم همه شون عمرشونو دادن به شما دكتر هم ناخودآگاه اشك ريخت اما نفهميدم آخه ببوگلابي ام ديگه.ديدم دكتر داره نصيحتم ميكنه و منو داره به زندگي اميدوار ميكنه كه راه هايي براي درمان وجود داره مي فهمي سوگند،سوگند خوبم تو بگو عزيزم خدا ؟؟ همون خدا چرا منو بااونا نبرد چرا مي خواد حالا جونمو بگيره سوگند تو كه با خدا حرف مي زني تو كه خدا همه چيز بهت ميده،تو كه مي گي خدا هرچي بگي گوش ميكنه تو بگو. سوگند يعني اين بود حق من.خب چه طور زندگي كنم وقتي مي دوني كه سرطان داري.وقتي مي دوني كه بايد بميري وقتي مي دوني كه ذر ذره داري آب مي شي به چه چيزاي دنيا دل خوش كنم.وقتي بهت ميگم سوگند منو فراموش كن،وقتي مي گم سوگند عزيزم من آدمي نيستم كه بتونم طاقت بيارم.هر لحضه هر ثانيه از عمرم داره كم ميشه چطور توقع داري بمونم.سوگند عزيزم سعي كن،مي توني،ولي اگرم نخواي منو فراموش كني خب باشه عزيزم تو هم باهام لج كن اشكالي نداره الهي دستم ميشكست شماره ي تو رو نمي گرفتم.سوگند،سوگند مي توني بفهمي من نمي تونم بمونم نمي خوام خدا بهم بخنده نمي خوام ذره ذره آبم كنه.سوگند مي خوام بهش بفهمونم كه واقعاً در حق من وخونوادم بدي كردي.مگه ما باهات چي كار كرده بوديم كه همه رو داري ميگيري خوب چرا منو مي خواي ديرتر زجركش كني،ولي من نمي زارم. نمي زارم به خواستت برسي.سوگند ببخشيد ناراحتت كردم.شرمنده كه ورق ها خراب شد.از يك طرف اشكهام از يك طرفم كه اينجا اين خون لعنتي واقعاً منو ببخش اگه قابل خوندن نيستند. «هر كاري كردم بدتر شد» پاك نشد. عزيز من حالا فهميدي كه اميدم فقط خدا بود كه اونم چه بلايي سرم آورد.ولي اشكالي نداره مي دونم بايد زندگي كنم كسي كه ميدونه داره مي ميره.سوگند من خودمو ميكشم اينو بهت قول ميدم تا روي بعضي ها رو كم كنم حالا ببين خدا! فقط مي خواستي كه دل يه دخترو بشكونم فقط مي خواستي ناراحت بشه من كه تا الان به كسي نگفته بودم كه چه بلايي سرم اوردي ولي خودش خواست كه بهش بگم دارم تند تند مينويسم سوگند اگه بد خط شد شرمنده آخه راننده مي خواد حركت كنه مي خوام تا قبل از 12 برسه به دستت. ...(سوگند ازت خواهش ميكنم همه چيزو فراموش كن)... حالا ديدي كه به درد هيچ چيز نمي خورم يه آدم سرطاني رو به مرگ كه از خودش و از همه ي عالم ناراحته. سوگند عزيزم خواهش ميكنم بعداز خوندن نامه آتيش بزن و همه چيز،همه ي اتفاقاتي كه افتاده رو فراموش كن اگه نمي توني خب تو دفتر خاطراتت بنويس و آخرش بنويس«خداي با معرفت فكر مي كنم رحمت خودتو فراموش كردي نسبت به اين خونواده،يعني همه رو،همه رو؟» سوگند سعي كن آرام و با آرامش به زندگي ادامه بدي و قدر پدر و مادرت رو بدوني كه خدايي نكردهه مثل من حسرت به دلت نمونه. امروز من همه چيزو مي بخشم به اون بچه ها حالا بعدش خود خدا مي دونه كه چه برنامه ها براش دارم. دكترا گفتن 3 سال ولي حالا نمي خوام حتي يك دقيقه هم زنده بمونم. دوست دارم بعد از اينكه نامه رو خوندي ديگه به مهران گلابي فكر نكني باشه عزيزم. ديدي من كوله باري از بدبختي و رنجم و هيچ كس حتي تو، حتي تو سوگند عزيزم نمي توني كمكم كني.مگه مي توني تصميم خدا رو عوض كني خب سرنوشت خانواده ي ما هم اين طور بود فقط مي شه تو كتابا پيداش كرد. دوست دارم سوگند سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، اين مهران بود كه ازت خواهش كرد باشه دختر خوب دوست دارم. «حالا فهميدي كه چرا بايد خدا جاي منو تو بهشت قرار بده حتي اگه خودم خودمو كشتم.» به من گفتي دل دريا كن اي دوست همه دريا از آن ما كن اي دوست دلم دريا شد و دادم به دستت مكن دريا به خون پروا كن اي دوست! اميدوارم تو زندگي موفق باشي حتي فكرش رو هم نكن تا پدر و مادر داري هيچي كم نداري. خداحافظ عزيزم دوست داشتم كنارم بودي تو رو تو آغوش مي فشردم و از اين كه منو تحمل كردي ازت تشكر مي كردم دلم مي خواست حتي براي يكبارم كه شده از نزديك مي ديدمت و مي بوسيمت... راستي خودم براي عروسكت اسم گذاشتم هر وقت ديديش صداش كن Mehran babo (مهران ببو) """"" پايين نامه شكل يه قلب تير خورده كشيده بود كه چند قطره ازش ميچپيدوسطشم اسم من و خودش و نوشته بود. سوگند و مهران . """" اين خون نيست سوگند همش اشكه كه دارم برات مي ريزم. Bye باشه عزيزم Mach
......................................................من به حرف مهران گوش نكردم.نه، نمي تونستم.نه فراموشش كنم، نه سر عقل اومدم نه نامشو پاره كردم و آتيش زدم.هنوزمبعد مدتها كه برام يه عمر گذشته بوي عطر نامش بهم آرامش ميده.وقتي مي خونمش آروم ميشم.وقتي نامه تموم شد ديدم صورتم خيس اشك.نمي تونستم آروم شم. سرمو بالا كردم و رو به آسمون فقط به خدا گفتم:چرا؟ _"خدايا تو كه اين قدر بزرگي،چرا؟يعني تو اين زمين به اين بزرگي تو يه جاي كوچيك براي مهران نبود؟خونوادشو كه بردي. چرا مي خواي خودشم ببري؟آخه چرا؟" خدا هميشه بهم كمك كرده بود.هميشه همه جا باهام بود.اينو هميشه احساس كرده بودم مي دونستم كه هيچ كار خدا بيحكمت نيست.اما حكمشو درك نمي كردم.نمي فهميدم چرا مهران بايد بميره. نمي فهميدم چرا داره ذره ذره آبش ميكنه. من اين وسط چه كاره بودم.من چي كار مي تونستم بكنم.آخه چرا خدا گذاشته بود كه اين قدر پيش برم كه نتونم ازش جدابشم. نمي خواستم. الان ديگه حتي حاضر نبودم به جدا شدن از مهران فكر كنم. از اولم دوريش برام سخت بود. الان خيلي سخت شده بود.گوشيمو برداشتمو براش sms زدم. اما نمي دونستم چي بايد بگم. _"مهران عزيزم ميدونم خيلي سخته اما بايد تحمل كني.مهران نمي خوام نصيحتت كنم.مهران خواهش ميكنم بزار باهات باشم.حالا ديگه نه ميتونم و نه ميخوام كه برم.مهران چه جور ميگي فراموشت كنم. من نمي تونم.مي توني تحملم كني مهران.ميتوني سعي كني؟" اما مهران جوابمو نمي داد. باورم نمي شد كه بخواد براي هميشه بره. _"مهران تو قول دادي كه اگر خودم بخوام ديگه حرفي نزني مهران جوابمو بده. من مي خوام با تو باشم و دوستت باشم.مهران لطفاً جوابمو بده عزيزم." مهران بعد از 10 دقيقه جوابمو داد اما چه جوابي. مهران:تو قول دادي سوگند اگه نامه رو خوندي پس بهش عمل كن. باي" _"مهران به چي بايد عمل كنم؟ تو بگو.من نمي تونم فراموشت كنم. بزار به خاطر خودم و دلم دوستت باشم. اگه الان بگي نه تاآخر عمر عذاب مي كشم. مهران من بيشتر به تو احتياج دارم.نامه ات و هديه ات تا آخر عمر جزو عزيزترين خاطراتمه نزار خراب بشه.مهران من ميخوام با تو باشم." _"مهران نگو باي.خواهش ميكنم نمي تونم تحمل كنم.چرا نمي زاري خودم تصميم بگيرم؟تو هم مثل خونوادم به شعورم شك داري.من خودم ميفهمم.خواهش ميكنم." _"مهران داري به شعورم،دركم،فهمم به احساسم توهين ميكني.نزار بشكنم.نزار دلم بشكنه.نزار شخصيتم بشكنه.مهران يكم درك كن خواهش." مهران:مي توني صحبت كني؟ _"آره ميتونم" يك دقيقه بعد زنگ زد.اونقدر هل شده بودم كه باز زنگ اول گوشي رو ورداشتم و گفتم:الو سلام. خيلي اروم جوابمو داد:"سلام " نمي دونستم چي بگم هر دو ساكت شده بوديم. زبونم بند اومده بود. مهران: نامه رو خوندي؟ _"آره" مهران: حالا فهميدي كه چرا نمي خوام زنده باشم و زندگي كنم؟" _"مهران. اينا دليل نمي شه. نبايد از خدا شاكي باشي. نبايد بگي خدا تورو فراموش كرده. شايد خدا تورو خيلي دوست داره كه مي خواد زود بري پيشش." يه خنده ي تلخ كرد و گفت: خدا منو دوست داره؟ دوست داره كه اين كارا رو با من ميكنه؟" _"مهران مگه خدا پيامبرها و اماماش رو دوست نداشت.مگه اونا زجر نكشيدن.همه ي سختي ها و مشكلات باري اونا بود.چرا فكر نمي كني داره آزمايشت ميكنه؟" يه دفعع عصباني شد وداد زد و گفت"بسه ديگه.تو نمي فهمي تو هيچي نمي فهمي.تو مي دوني يه آدميكه مي دونه داره ميميره چه زجري ميكشه. يه آدمي كه كسي رو نداره چه حالي داره؟ نه كسي هست كه به اميدش زنده بمونم و نه هدفي دارم. جوني هم ندارم كه بهش دل ببندم.دكترا گفتن سه سال وقت دارم.اما اونا هيچ وقت راست نمي گن. تا حالا شده به يكي كه گفتن يك سال وقت داري كاملاً يك سال عمر كنه؟ نه. هميشه زودتر ميميرن.من نمي خوام صبر كنم تا خدا هر وقت كه خواست منو ببره. مي خوام باهاش لج كنم مي خوام بگم من مي تونم خودم تصميم بگيرم كه كي بميرم. من اين زندگي رو نمي خوام.من نمي خوام زنده باشم و زندگي كنم." به گريه افتاده بودم. مي فهميدم چي ميگه اما نمي خواستم باور كنم كه اون فرصتي براي زندگي نداره.نمي خواستم باور كنم كه خيلي زود ميره. نمي خواستم بفهمم كه مهران نمي تونه هميشه باشه. مي خواستم نفهم باشم. مي خواستم خنگ باشم. با گريه گفتم: ت. نبايد اين كارو بكني .سه سال عمر كمي نيست. تو مي توني تو سه سال زندگي كني.مي توني از زندگيت لذت ببري.مي توني هر كاري كه دوست داري انجام بدي.تو نبايد اين قدر نااميد باشي.خواهش ميكنم مهران.تو بايد زندگي كني. داشتم هق هق ميكردم. اون نبايد فكر مردن باشه.مي دونستم كه زندگي خودش اميده.آدمي كه كسي رو نداره فقط به اين اميد زنده ه است كه زندگي كنه و تو آينده شايد بتونه به چيزايي كه ميخواد برسه. اما مهران،اون اميد اصلي رو نداشت اون زندگي رو نداشت.آينده رو نداشت.هيچ چيزي زجرآورتر از اين نيست كه آدم بدونه كه قرار نيست زنده بمونه. مهران:سوگند منطقي باش.من چه زندگي مي تونم بكنم؟مي تونم درس بخونم؟مي تونم ازدواج كنم.مي تونم خانواده تشكيل بدم؟مي تونم با اميد به زندگي كار كنم تا آيندم بهتر بشه؟ نه من نمي تونم اين كارها رو بكنم.ميفهمي؟" _"مهران مي توني، تو مي توني ازدواج كني.مي توني تا جايي كه مي شهدرس بخوني حتي ميتوني كاركني." مهران:سوگند چي داري ميگي.من دوست داشتم ازدواج كنم،بچه دار بشم.عروسي بچه مو ببينم.اما نمي شه.من ديگه نمي تونم خانواده اي داشته باسم.بفهم اينو درك كن." _"مهران چرا نمي توني ازدواج كني؟درسته شايد نتوني عروسي بچه تو ببيني و نوه هاتو اما مي توني لااقل خود بچه تو ببيني.اين قدر نااميد نباش." مهران:سوگند تو داري چي ميگي،آخه كدوم دختري حاضره با كسي ازدواج كنه كه ميدونه سرطان داره و ميميره.از تو مي پرسم تو بودي حاضر مي شدي با يه همچين آدمي ازدواج كني؟" ساكت شدم.ديگه گريه هم نمي كردم.داشتم فكر ميكردم.اگه من بودم چي كار ميكردم؟اگه من بودم بايه همچين آدمي زندگي ميكردم؟فكر كنم... _"آره ازدواج ميكردم.اگه واقعاً دوسش داشته باشم حاضرم باهاش ازدواج كنم.چون معتقدم يه لحظه زندگي كردن باآدمي كه دوسش دارم مي ارزه به يه عمر زندگي كردن با كسي كه نمي فهممش ودوستش ندارم. همون چند لحظه براي تمام عمرم كافيه.من ميتونم با خاطرات همون چند لحظه يه عمر زندگي كنم.در ضمن تو مجبور نيستي كه بگي مريضي." مهران داشت مي خنديد.بعد گفت:اولاً كه توديونه اي كه اين حرفو ميزني.درسته.الان يه چيزي ميگي اما اگه تو شرايطش قرار بگيري يه جور ديگه عمل ميكني.دوماً يعني چي كه مجبور نيستم بگم كه مريضم؟يعني از اول زندگي دروغ بگم؟زندگي كه با دروغ شروع بشه فايده اي نداره." _"نمي گم كه دروغ بگو،ميگم همه چيزونگو يعني يكم پنهان كاري كن." مهران:نه سوگند خانم نمي شه.من همچين زندگي رو نمي خوام. ديگه كم آورده بودم شروع كردم به گريه كردن و گفتم:پس چي كار بايد بكني؟بايد خودتو بكشي؟اين كه نمي شه؟فكر ميكني خونوادت خوشحال ميشن؟به خدا نه اونا عذاب ميكشن.خدا هم ازت راضي نمي شه.ميري جهنم.اونجا بيشتر زجر ميكشي." مهران:اصلاً مهم نيست فقط ميخوام كه نباشم.تو هم كه اون نامه رو خوندي بايد همه چيزو فراموش كني.انگار نه انگار كه مهراني وجود داشته. يه كابوس بود كه تموم شد. _"نمي تونم . نمي خوام كه تموم بشه.كابوس هم نبوده يه روياي قشنگ بود. مهران نمي خوام تنهات بزارم.ميخوام باتو باشم.ميشه تحملم كني؟مهران ميتوني تحملم كني؟" مهران:"نه نمي تونم تحملت كنم.نمي تونم ببينم زجر ميكشي اونم به خاطر من.مگه چه گناهي كردي؟" _"مهران بزار خودم تصميم بگيرم.من مي خوام تا وقتي كه ميشه با تو باشم.خواهش ميكنم قبول كن.عذابم نده مهران" مهران:خيلي خب.حالا برو صورتتو بشور بعد با هم صحبت ميكنيم.گريه هم نكن." _"نه من ديگه گريه نمي كنم.نرو خواهش ميكنم." مهران:دوباره بهت زنگ مي زنم.بزار يكم حالم بهتر بشه.تو هم صورتتو بشور باشه؟" _"حالت خوب نيست؟چي شده؟" مهران:بابا از بينيم خون مياد. _"واي ببخشيد باشه.فعلاً." گوشي رو قطع كرد.تازه فهميدم وقتي يه دفعه بدون توضيح خداحافظي ميكرد و ميگفت دوباره برات زنگ ميزنم براي چي بود.يعني اون موقع هم از بينيش خون ميومد؟رفتم يه آبي به صورتم زدم يكم صبر كردم ديدم زنگ نزد. يه sms دادم. _"مهران خوابيدي؟حالت خوبه؟داري چي كار ميكني؟مشكوكي!" يكم ديگه هم صبر كردم.گفتم بهتره برم نمازمو بخونم معلوم نيست كي زنگ بزنه.نماز ظهرموخوندم كه زنگ زد.تا گوشي رو بردارم طول كشيد.گفت: خوابيده بودي؟ _"نه بيدار بودم.راستش داشتم نماز مي خونم." مهران:"خب پس من قطع ميكنم بعد نماز زنگ ميزنم.فعلاً. خداحافظي كردم و رفتم نماز عصرمو خوندم.كارامو كردم و آماده شدم با مهران حرف بزنم.يه sms بهش زدم. "سلام من نمازمم خوندم حالا اومدم كه درست و حسابي باهات حرف بزنم"يكم ديگه صبركردم اما بازم جوابمو نداد.دوباره sms دادم. _"خوابي؟من كه گفقم خميازه ميكشي پس خوابت مياد تو گفتي نه.مهران داري چي كار ميكني؟ ميتوني بهم بگي لطفاً؟" _"مهران حالت خوبه؟كجايي؟نگفتم قليون نكش ديدي قليون گرفتت.نكنه منو فراموش كردي؟ بي معرفت به همين زودي يادت رفتم؟ شيطوني بسه ديگه" وقتي زنگ زده بود و من گفتم دارم نماز ميخونم ازش پرسيدم كه كجا بود كه جوابمو نداد گفت:داشتم بساط قليون و جور مي كردم.گفتم حتماً حسابي قليون كشيده حالام فشارش افتاده پايين.نگران شدم.اما نمي تونستم كاري بكنم.گوشيش هنوز در شبكه نبود. يه بيست دقيقه بعد زنگ زد.خيلي هول شدم.سريع جواب دادم. _"الو،سلام.كجا بودي؟" خنديد.مهران:سلام يه وقتايي فكر ميكنم گوشيت رو پيغامگيره.آخه هميشه اولش ميگي الو،سلام.جمله ديگه بلد نيستي بگي؟" _"چرا بلدم.سلام چه طوري؟خوبه؟كجا بودي مهران نگران شدم." مهران:همين جا يكم كارم طول كشيد.خب ميگفتي." يكم صحبت كرديم.مهران گفت از خودت بگو.من از خودم گفتم.من پرسيدم شما چند تا بچه بوديد؟گفت:سه تا.دوتا برادريه دونه خواهر.خواهرم اسمش مژگان بود.بيست سالش بود.برادرم مهرداد كوچولو بود.كلاش پنجم بود. وقتي با داداش كوچولو حرف ميزني ياد اون ميوفتم." تازه يادم افتاد وقتي داشتم با برادر كوچيكم حرف ميزدم و قربون صدقه اش ميرفتم بهم گفت مگه بچه است كه باهاش اين جوري حرف ميزني.تازه ميفهميدم كه ياد داداشش ميفتاد.داشتيم حرف ميزديم كه يه دفعه ناله كرد و گفت آخ. _"چي شده؟دوباره از بينيت خون اومد؟" مهران:نه تمام تنم درد ميكنه. دلم درد ميكنه، سرم داره ميتركه." _"چرا؟سرما خوردي؟مي خواي پاشو يه قرصي چيزي بخور حالت خوب بشه." مهران:ديگه قرص نداريم هم رو خوردم.چهل تا قرص خوردم. ديگه يه باره ميشه." چهل تا قرص خورده؟ يعني چي؟همه اش رو باهم خورده؟يه باره ميشه؟يعني چي؟ اين همه قرص با هم يه فيل و از پا درمياره. يه دفعه به خودم اومدم.فهميدم چي كار كرده.سرم سوت كشيد حالم داشت بد مي شد.به تته پته افتاده بودم. _"مهران تو چي كار كردي؟چهل تا قرص خوردي؟اين طوري كه ميميري.مهران مي خواي خودتو بكشي؟" مهران:مي خواي نه.دارم خودمو ميكشم.دلم ريخته به هم.حالم داره بد ميشه تمام تنم بي حس شده.سرم داره منفجر ميشه.گوشي رو به زور نگه داشتم.رو مبل دراز كشيدم و منتظرم.بهت كه گفتم. حالا مي توني تا وقتي كه زندم باهام باشي.زياد طول نمي كشه." _"مهران چرا؟ به من فكر نكردي؟حالا من چي كار كنم؟ تا آخر عمر عذاب ميكشم كه نتونستم كاري بكنم.مي توني انگشتتو بكني تو حلقت تا حالت بد بشه اگه قرصا بياد بالا ديگه نمي ميري.." خنديد. مهران:ديوونه من اين همه قرص خوردم كه بميرم.دارم درد ميكشم كه بميرم اون وقت مي گي برم بالا بيارم. الان عكس خونوادم پيشمه. همه دوروبرمن.دلم خيلي براشون تنگ شده.چيزي نمونده.ميرم پيششون و ميبينمشون.مي خواي با مامانم آشنا بشي؟بهش سلام كن." عصبي بودم.نمي دونستم چي كار بايد بكنم.نمي دونستم به كي بايد گله كنم.بازم اين اشكهاي لعنتي بدون اينكه بخوام داشتن از چشمام سرازير ميشدن.اما كاش آرومم ميكردن.گريه ميكردم.يه گريه ي خيلي تلخ. _"سلام خانم.مي بينيد كه چه پسري داريد. مي بينيد چقدر اذيت ميكنه؟ اي كاش بوديد.اي كاش ميتونستيد يه كاري بكنيد.لااقل بهش بگيد كه اين قدر عذاب نده.ازاين كارها نكنه.خدايا من به كي شكايت كنم." مهران داشت با مامانش حرف ميزد. مهران:مامان ميبيني.ميشنوي صداشو. اگه زنده بودي اين دختر مي تونست عروست بشه.اما حيف كه نيستي.منم فرصت ندارم. +"مهران دلم ميخواست اونجا بودم تا خفت كنم.اين جوري گناهت كمتر ميشد.خودم با دستام ميكشتمت تا اين قدر حرص ندي و منو عذاب ندي." مهران:نچ،نچ.نمي خوام دست كسي به خون من آلوده بشه. مي خوام خودم خودمو بكشم تا با خدا لج كنم. بعد دوباره رو كرد به مامانش و گفت:مامان ميبيني چه عروس خشني داري؟هنوز نگرفتمش مي خواد منو بكشه." بلند بلند گريه ميكردم.دلم آتيش ميگرفت. _"مهران،اي كاش اونجا بودم.اي كاش اونجا بودمو جلوتو ميگرفتم و نمي ذاشتم اين كارو بكني.آخه چه خل بازيه كه تو در مي ياري.من چي كاركنم." مهران:اگه خيلي ناراحتي قطع ميكنم.سوگند گريه نكن.كم نمي خوام گريه كنم. _"آخه اين چه زندگي كه تو داري.ميدوني مي خوام چي كار كنم؟مي خوام داستان زندگيتو بنويسم.مطمئنم كه كسي باور نميكنه.خيلي عجيبه.آخه همه ي اين بدبختيها ومشكلات براي يك نفر.آخه چرا؟مگه تو چي كار كرده بودي؟" مهران:نمي دونم سوگند.فقط آخرش از خدا بپرس مگه خونواده ي ما چي كار كرده بود كه بايد به كل از صفحه روزگار محو ميشد.چرا منو همون موقع با خونوادم نبرد؟ ميدوني فقط دلم مي خواد بعد از اينكه مردم،لااقل يكي بياد و جنازمو پيدا كنه.نمي خوام جنازم اينجا بو بگيره.خدايا اين يه كارو برام انجام بده." نفس كشيدن برام سخت بود.به زور نفس ميكشيدم.نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم بلند بلند نفس مي كشيدم و گريه مي كردم. مهران پرسيد: سوگند چي كار ميكني؟" _"هيچي دارم نفس ميكشم.يعني حق ندارم؟باشه نفسم نمي كشم." مهران:چرا حق نداري.نفس بكش.نفس كشيدن براي همه آزاده.فقط خانواده ي ما حق نداشتن نفس بكشن.چرا نفس نكشي عزيزم.بكش.سوگند بهت يه نصيحت ميكنم.هيچ وقت از پشت گوشي عاشق كسي نشو حتي بهش فكرم نكن.مي بيني،همش داري گريه ميكني.اگه اون شب جواب sms منو نداده بودي الان راحت داشتي زندگيتو ميكردي.سعي كن ديگه جواب sms غريبه ها رو ندي." _"من ديگه غلط ميكنم اين كارو بكنم.همين يه دفعه واسه هفت پشتم كافي بود.درس عبرت شده برام. مهران دعا ميكنم حالت بهم بخوره و قرصها رو بالا بياري.دعا ميكنم خدا نزاره بميري.دعا ميكنم خدا جلوي كارهاتو بگيره.تا حالا كه خدا بي جوابم نزاشته.اميدوارم اين يه دفعه هم به حرفم گوش بده." مهران:ديگه كار از كار گذشته.ديگه حس تو تنم نيست،سرم داره گيج ميره. سرش داد كشيدم."لعنتي آخه چرا اين كارو كردي.حتي سرسوزن به من فكر نكردي.فكر نكردي من چي ميكشم؟فكر ميكني الان مامانت خوشحاله كه تو اين كارو كردي نه،به خدا داره زجر ميكشه.اگه ميتونست حالت جا مياورد تا بفهمي كه اين كارا اشتباهه.تا بفهمي كه تو بايد به خواست خدا راضي باشي.كه به حرفش گوش كني.آخه كي تا حالا با خدا لج كرده كه تو دوميش باشي. مامانت نمي بخشتت. مهران:بسه ديگه.نمي خوام گريه كنم.نه تا حالا كسي اشكاي منو نديده.تو هم نمي بيني.گريه نمي كنم.اين حرفام فايده نداره.كارتموم شده." _"مگه تا حالا كسي اشكاي منو ديده بود؟نه نديده بود.اما اين چند روزه اشك شده خوراك شب وروزم.شده تنها همدمم.تنها دوستم.چرا با من اين كارو كردي مهران چرا؟حالا كه فهميدي برام با ارزشي چرا اين كارو كردي؟" مهران:يعني تو فكر كردي چون فهميدم براي يكي مهمم اين كارو كردم كه خودمو عزيز كنم.نه.براي توهم بهتره.منو فراموش ميكني.هرچي به خودت گفتم فراموشم كن گوش نكردي،خودم دست به كار شدم.ول كن سوگند داري اشكمو در مياري.من تا به حال به هرچي كه خواستم رسيدم به اين يكي هم يمرسم.بيا ديگه خداحافظي كنيم ديگه ناي حرف زدنم ندارم.چشمام داره بسته ميشه." _"مهران دوستت داشتم و دوستت دارم.اي كاش اينو ميفهميدي.اي كاش يه ذره برات مهم بودم و يكم براي ارزش غائل بودي.اونوقت اين كارو نمي كردي . من نمي فهمم آخه من كجاي زندگيت بودم.چرا اصلاًخدا كاري كرد كه من اين موقع تورو بشناسم.آخه چرا؟" ديگه نمي تونستم ادامه بدم.گريه امونم نمي داد.مهرانم داشت گريه مي كرد. مهران:سوگند ازت مي خوام كه همه چيزو فراموش كني.وقتي تلفنو قطع كردي بگير بخواب به هيچ چيزم فكر نكن.وقتي بيدار شدي ديگه مهران وجود نداره.بهم قول مي دي كه بخوابي و فكر نكني.خواهش ميكنم گريه هم نكن.قول بده سوگند." _"نمي تونم. مهران داري كاري رو ازم ميخواي كه خيلي سخته واز عهدم برنمياد." مهران:سوگند قول بده بهم.زود باش. _"سعي ميكنم.ولي توهم قول بده اگه حالت بهم خورد بهم زنگ بزني و خبرم كني.قول ميدي مهران؟اگه تو قول بدي منم قول ميدم." مهران:باشه.زنگ مي زنم.حالا خداحافظي كن و قطع كن." _"مرسي.خداحافظ.خدا كنه بالا بياري." مهران:خداحافظ. گوشي تو دستم بود و نمي تونستم قطع كنم.مهران گفت:پس چرا قطع نمي كني. _"لطفاً تو قطع كن من نمي تونم." مهران:سوگند قطع كن.بيشتر از اين عذابم نده.خواهش ميكنم. خيلي سخت گوشي رو اوردم پايين چند لحظه نگاش كردم و بعد قطع كردم اميدي نداشتم كه دوباره صداي مهرانو بشنوم و همين دلمو مي سوزوند.شروع كردم به گريه كردن. يه گريه ي تلخ تا خوابم برد.نمي دونم فكر ميكنم يك ساعت بعد بيدار شدم.برادرم اومده بود و كارم داشت اما وقتي منو ديد يه دفعه گفت:سوگند چي شده؟چرا گريه كردي؟" _"من؟كي گريه كردم.كي گفته.برو بيرون مسخره بازي هم در نيار." سهند:كي گريه كرده؟معلومه تو.يه نگاه به آينه بنداز ميفهمي چي ميگم خانم دروغ گو. بلند شدم تو آينه به چشمام نگاه كردم.واي چي مي ديدم.چشمام شده بود يه باريكه خط.پلكام همچين پف كرده بود كه خودم وحشت كردم.خود چشمام كه دو تا كاسه ي خون شده بود.داشتم چشمامو مي ماليدم كه سهند گفت:حالا واسه چي گريه مي كردي؟معلوم نيست تواين اتاق چي كار ميكني.همشم كه با اين گوشيت ور ميري.بذار به مامان بگم." تا اومدم جلوشو بگيرم از در اتاق دوئيد رفت بيرون مونده بودم به مامانم چي بگم. مي دونستم اين قدر پيله مي شه كه نگو.مامانم اومد تو اتاق تا چشمام و صورتم نگاه كرد با حالت دستپاچگي گفت:سوگند چي شده؟چرا گريه كردي؟ _"هيچي بابا همين جوري." يه نگاه بهم كرد كه از صد تا فحش بدتر بود.يعني منو خر گيرآوردي؟ مامان:آدم همين جوري گريه ميكنه؟ بعد همين جوري كه داشت از اتاق ميرفت بيرون با يه حالت مرموزي بهم گفت:باشه نگو ولي من كه مي دونم براي چيه؟ هول شدم.مطمئن بودم كه نمي دونه چرا گريه ميكنم.اما ممكن بودم يه حدسايي بزنه و بعد اونقدر باخ ودش و حدساش وربره و به نتيجه ي اشتباه برسه.گفتم چي بگم كه يهو از دهنم در رفت و گفتم: واسه امتحان گريه كردم. برگشت و به من نگاه كرد.منم تندي گفتم:آخه امتحانمو خراب كردم تو برگه هيچي ننوشتم .ميترسم بيوفتم. يكي نبود به من بگه آخه آدم عاقل اگه امتحانتو خراب كردي پس اين نيش واموندت چرا اين قدر بازه و داري از ذوق ميميري. مامانم با يه حالت كه پيدا بود باور نكرده گفت: باشه.زياد ناراحت نشو.اميدت به خدا باشه.انشاءالله كه قبول ميشي. وقتي از در اتاق رفت بيرون يه نفس راحت كشيدم. هنوز زود بود كه بخوابم واسه همينم كتابمو گرفتم جلوم تا درس بخونم. ساعت7:43ً بود كه ديدم برام sms اومده.اصلاً حوصلشو نداشتم.دلم مي خواست از همه ي دنيا دور باشم. گوشي رو برداشتم.وقتي sms و باز كردم چشمام گرد شد.مهران بود وگفت:خدا بگم چي كارت نكنه هر كاري كردم نشد. بالاآوردم. فقط داره روده هام درمياد. فشارم اومده پائين. قرصم ندارم كه بخورم همه تموم شد فكر ميكنم به خواستت رسيدي." داشتم بال درمياوردم. اصلاً باورم نمي شد. رومو كردم طرف آسمونو گفتم: خدايا ممنونم. خدايا متشكر. خدايا فدات بشم كه اين قدر مهربوني. مرسي كه صدامو شنيدي و به حرفم گوش كردي. خدايا ممنون كه تنهام نزاشتي. سريع جواب sms مهران و دادم از خوشحالي نمي دونستم چي كار كنم. _"واي،به خاطر اين كه خدا حرفمو گوش كرد براي تمام عمر متشكرم.اين قدر خوشحالم كه مي خوام جيغ بكشم.پاشو يه آب قند بخور حالت جا بياد." رفتم يه آبي به سروصورتم زدمو برگشتم توي اتاق ويه sms ديگه براش فرستادم. _"مهران جان حالت خوبه؟ الان چه طوري؟ هنوز سرت گيج ميره؟ مي خواي بري دكتر؟ مهران جواب بده. لطفاً. هستي؟ مهران... حدود هشت دقيقه بعد جوابمو داد خيلي كوتاه. مهران:نمي دونم.فقط ميخوام بخوابم." _" OK،عزيزم آب قند بخور بعد راحت بخواب.هر وقت و هر ساعتم كارم داشتي sms بده. OK؟حالا اگه تونستي يه چيزي بخور. OK؟خوب بخوابي عزيزم." اون قدر خوشحال بودم كه حد نداشت.مهران من هنوز زنده بود و نفس مي كشيد.خدايا متشكرم.خيلي ممنون.دلم مي خواست زود بخوابم تا زود صبح بشه تا بتونم با مهران حرف بزنم.مطمئناً حالش فردا صبح بهتر ميشه. گرفتم خوابيدم با اين كه هنوز زود بود و نه هم نشده بود.اما بازم خوابيدم.فردا صبح با يه ذوقي بيدار شدم كه نگو.سريع كارامو كردم و يكمم درس خوندم.حدود ساعت 8:5ً يه sms به مهران زدم.گفتم شايد بيدار شده باشه. _"سلام مهران حالت خوبه؟گفتم ديشب مزاحمت نشم خوب استراحت كني.اميدوارم الان بهتر شده باشي.ميشه جوابمو بدي؟دارم نگران ميشم.مهران..." اما مهران جواب نداد.گفتم شايد حتماً خواب باشه.بازم صبر كردم.ساعت 10:5ً دوباره sms دادم. _"مهران سلام.حالت خوبه؟ميشه جواب بدي؟خواهش ميكنم.هنوز سرت درد ميكنه؟حالت بده هنوز؟مهران كجايي؟ جواب بده لطفاً.تو بهم قول دادي.يادت رفته؟ بهم قول داده بود كه اگه بالا آورده جوابمو بده و بهم sms بزنه. _"مهران جواب نمي دي؟يادت باشه تو قول دادي اگه حالت بهم خورد بهم زنگ بزني.هنوز زياد نگذشته كه فراموش كردي.لطفاً.تو همش مي خواي گريه كنم." هر چي صبر كردم جوابمو نداد.خيلي نگران شدم.آخه فشارش پائين بود.گفتم از شر قرصا خلاص شد نكنه كه اين فشار پائين اومدن كار دستش بده زبونم لال. ساعت 12 بازم براش sms زدم. _"مهران اگه دوست نداري جوابمو بدي اشكالي نداره اما بدون كه هر وقت كه بهم احتياج داشتي من هستم.آمادم كه به حرفات گوش كنم و تنهات نزارم." حسابي نااميد شده بودم.از طرفي نگراني داشت منو مي كشت.بعد از ظهر حدود ساعت 2،5/2،دختر عموم سونيا اومدن خونمون.خيلي خوشحال شدم.حسابي تنها وداغون بودم.سونيا تقريباً در جريان كارام بود.مهرانم خوب ميشناخت.پر انرژي اومد.از سونيا بعيد بود.ظاهراً يه كوچولو كاراش درست شده بود كه خوشحال بود.يكم برام حرف زد،اما وقتي ديد كه تو چشمام اشك جمع شده ساكت شد داشتم به حرفاش گوش ميكردم اما وقتي ياد مهران مي افتادم ناخداگاه گريه ام مي گرفت. سونيا يكم نگام كرد و بعد گفت:سونيا چي شده؟داري به حرفاي من گوش ميكني و گريه ميكني يا اينكه واسه چيز ديگه ايه؟تورو خدا گريه نكن من اومدم از تو روحيه بگيرم تو گريه كني منم گريم ميگيره." نتونستم خودمو كنترول كنم.سرمو گذاشتم رو سينه اش و گريه كردم.مونده بود كه چي كار كنه.نازم مي كردو ميگفت: تورو خدا آروم باش.آخه چي شده.دلم تركيد.لااقل بگو براي چي گريه ميكني؟" نمي تونستم حرف بزنم.نامه ي مهران و آوردمو دادم دستش.گفت: اين چيه؟ گفتم:نامه ي مهرانه فقط بخون وچيزي نپرس. نامه رو گرفت و خوند.وقتي تموم شد.قيافه اش همچين سفيد شده بود كه انگار خبر مرگ كسي رو بهش دادن.با يه حالت ناباورانه گفت:داره ميميره؟سرطان داره؟" _"شايدم تا الان مرده باشه.ديروز غروب قرص خورده كه خودشو بكشه.اما خوش بختانه بالاآورد.ديشب دو تا sms بهم داد اما از صبح تا حالا جوابمو نمي ده.سونيا ميترسم.فشارش پائين بود نكنه كار دستش بده." دوباره شروع كردم به گريه كردن.دلداريم داد و گفت:غصه نخور همه چيز درست ميشه.رفت و وضو گرفت تا نماز بخونه.تا نمازش تموم شد ديدم كه يه sms اومد برام. گوشي رو برداشتم تا sms و بخونم تا بازش كردم ديدم مهران. _"سونيا،مهران sms داده" سونيا:حالش خوبه؟سرنماز دعا كردم كه بي خبر نموني.خدا چه زود جوابمو داد." مهران:از خدا خواستم اگه ميخواد بميرم خب ميميرم اما نمي دونستم چي شد منو برد تا خونوادمو ببينم.خب ازش ممنونم.همه شون خوش بودن.همه از اومدنم خوشحال بودن اما مادرم بهم اخم ميكرد ولي منو در آغوش گرفت.بعد احساس آرامش تمام وجودمو گرفته بود.سوگند من همه رو ديدم،حتي در مورد توهم صحبت كردم رفته بوديم مسافرت.مي بيني سوگند،ولي اين بار تو تصادف فقط من مردم،اما صداي گريه ي همه رو ميشنيدم.حتي تا لحظه اي كه منو به خاك سپردن همه چيزو ميديدم.بيچاره مادرم غش كرده بود،ميگفت اين داماديشه.اما وقتي خاك و ريختي روم كم كم تاريك شد ولي تا چند ساعت چيزي نديدم،اما چشمام باز شد ديدم خونم.سوگند اين 16 ساعت نمي دونم بيشتر يا كمتر به سرم چي اومده فقط به آرزوم رسيدم. زبونم بند اومده بود.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.ناراحت از اينكه مهران چقدر اذيت شده و خوشحال از اينكه حالش خوبه و به آرزوش كه ديدن خونوادشه رسيده. خيلي خوب بود.خدايا ممنونم كه كاري كردي كه خونوادشو ببينه،شايد اين جوري آروم بشه و يكم به زندگي برگرده و فكر خودكشي رو از سرش بيرون كنه. _"مهران الان حالت خوبه؟من خوشحالم چون خدا به حرفم گوش كرده.مهران برات دعا كردم.داشتم سكته ميكردم ديگه صداتو نمي شنوم." مهران:نمي دونم منظورخدا از اينكه منو دوباره برگردوند چيه؟ولي اين و مي دونم كه 40 تا قرص فيلو از پا درمياوره من كه فقط يك گلابي بيشتر نبودم." _"مهران ميتونم باهات صحبت كنم؟" مهران:آره سريع زنگ زدم گفتم شايد پشيمون بشه.خدارو شكر كه گوشيش در شبكه بود. _"الو سلام خوبي؟" مهران:سلام دارم ميميرم.تمام تنم درد ميكنه.معدم خاليه،خاليه.فشارمم افتاده و چشمام سياهي ميره.من مرده بودم،تازه زنده شدم. _"خدا رو شكر.خوشحالم كه حالت بهم خورد.نگران نباش حالت خوب ميشه.پاشو برو يه آب قند بخور تا فشارت بياد بالا بعدشم يه چيزي درست كن تا ته دلتو بگيره.بعد از اين كارا مي توني بري هوا بخوري تا حسابي حالت جا بياد." مهران:نمي تونم بلندشم آب قند يا غذا بخورم.از جام پاشم با مخ ميخورم زمين.بيرونم نمي تونم برم چون در قفله و كليدشم از پنجره پرت كردم بيرون. _"اي واي،چرا اين كارو كردي؟آخه آدم عاقل در خونه رو كليد ميكنه كليدشم ميندازه دور؟حالا ميخواي چي كار كني؟" مهران:درو قفل كردم كه اگه يه وقت پشيمون شدم نتونم برم دكتر و بگم چي كار كردم.مي خواستم كارم تموم بشه.انداختم دور تا در دسترس نباشه كه هوايي بشم.مي خوام همين جا دراز بكشم. _"يعني چي دراز بكشم؟پاشو آب قند بخور.بيرون كه نمي توني بري،لااقل حالت خوب بشه بتوني يه كاري بكني.بعد فكر ميكني ببيني چه جوري مي توني كليد و برداري و درو باز كني." مهران:ميگم پاشم ميوفتم زمين.كليدم ميشه يه كارش كرد. واميستم دم پنجره و هر كسي كه رد شد بهش ميگم آقا ميشه كليدمو بديد به من يه بچه ي بي ادب داشتم درو قفل كرد از بيرون و كليدو برد تو كوچه انداخت.حالا نمي تونم بيام بيرون. يا به اين همسايه ي روبرويي ميگم كليد رو برام بياره.تنم حسابي درد ميكنه.مي خوام برم سونا تا تنم حال بياد. _"خوبه ولي اول برو يه آب قندي بخور بعد برو بيرون سونا.اين جور ي كه نمي توني رو پات وايسي.من قطع ميكنم تو آب قند بخور،كاراتم بكن بعد به من خبر بده.باشه؟" مهران:بيرون نمي رم سونا داخل ساختمون سونا داره.همين جا ميرم.باشه يكم دراز ميكشم تا حالم جا بياد بعد برات زنگ ميزنم.فعلاً." _"كارايي كه گفتم بكن.منتظرتم.فعلاً." گوشي رو گذاشتمو به دختر عموم نگاه كردم.گفتم:سونيا مهران حالش خوبه.اما فشارش پائينه.خدارو شكر. سونيا يه لبخندي زد و با خوشحالي گفت:چه خوب،خيلي خوشحالي آره؟از قيافت پيداست كه كلي انرژي گرفتي.خوبه. بعد يه نفس بلند كشيد و گفت:خوب ديگه من بايد برم.كلي كار دارم.امتحانم دارم كه بايد بخونم.خيلي سخته و هيچي هم نخوندم.تو هم درس بخون.الان ديگه خيالت راحته. _"آره،خيالم راحت شده.حالا كجا مي خواي بري.ميموندي شب." سونيا:نه ديگه،برم بهتره.مامان اينا نگران ميشن. بلند شدم و تا دم در بدرقش كردم.وقتي كه رفت برگشتم تو اتاقم و داشتم به مهران فكر ميكردم كه يه دفعه زنگ زد.تعجب كردم.آخه يك ربع هم نشده بود.يعني سونيا رفته بود؟چه زود برگشت.گوشي رو برداشتم. _"الو سلام." مهران:باز رفت رو پيغامگير.بابا تو نمي توني اين دو تا كلمه رو نگي؟آدم ياد منشي تلفني ميفته." _"خب آخه چي بگم؟همه همين رو ميگن ديگه." مهران:خب نمي شه تو يه چيز جديد بگي؟" _"چرا.اين دفعه يه چيز ديگه ميگم خوبه؟چه زود برگشتي؟اصلاً رفتي كه بخواي برگردي؟آب قند خوردي؟" مهران:نه اصلاً نرفتم.حوصله نداشتم.درم كه قفله.آب قندم نخوردم.قند خوردم حالم بهتر شد." _"چقدر تنبلي تو" يه يك ساعتي باهم حرف زديم.وسط حرفامون ديدم كه پشت خطي دارم.بابام بود بايد حتماً جوابشو مي دادم.به مهران گفتم:مهران ببخشيد من پشت خطي دارم مي توني يه ده دقيقه ديگه زنگ بزني. مهران:خداحافظ. گوشي رو قطع كرد.خيلي سريع حتي نتونستم جواب خداحافظيشو بدم.حتماً ناراحت شد.ولي فرصت فكر كردن نداشتم.سريع جواب تلفن بابامو دادم.تا گفتم:سلام. يه دادي كشيد كه مجبور شدم گوشي رو يه متر دورتر نگه دارم. بابا:سلام.اين تلفونه خونه چرا اشغاله؟كي داره حرف ميزنه؟يك ساعت دارم زنگ ميزنم.چرا گوشي رو برنمي داريد؟تو داشتي حرف ميزدي؟ _"نه بابا،من دارم درس ميخونم.الان ميرم ببينم كي داره حرف ميزنه." بابا:گوشي رو بده به مامانت. دوئيدم رفتم پيش مامانم و گوشي رو دادم بهش بعد رفتم تو اتاق داداشم و گفتم:ميشه چند لحظه دست از سر تلفن ورداري.چقدر ميري تو اينترنت.تو امتحان نداري؟ بابا يك ساعته داره زنگ ميزنه ميگه اشغاله." از اونجايي كه داداشم خيلي پرروه سريع دست پيش گرفت كه پس نيوفته.هيچ وقت زيربار نميره كه توي اينترنته واشغال بودن تلفن كار اونه. سپند:من نبودم.يك ساعتي هست كه اومدم بيرون.حتماًخطا خراب بود.اصلاً به من چه.چرا گير مي دي به من.تا يه چيزي ميشه. مي ندازين گردن من. اصلاً حوصله ي دعوا نداشتم واسه همين بي خيالش شدم.واسه اينكه جلوي حرف زدنشو بگيرم،دستامو تو هوا تكون دادم و گفتم:اصلاً به من چه؟يا تو اينترنت بودي يا نبودي.شب كه بابا اومد خودت بهش بگو.نمي خوام به من توضيح بدي. براي جلوگيري از صحبتهاي اضافه تر از اتاق اومدم بيرون.مامان تلفنش تموم شده بود.رفتم موبايلمو ازش گرفتم و رفتم تو اتاق تا درس بخونم.يه سه،چهار ساعتي درس خوندم.از مهران خبري نبود.نگران شدم.يه پيام براش فرستادم و گفتم:سلام خوبي؟ حالت بهتر شده؟كچايي؟نگران شدم. يه كم كه گذشت مهران زنگ زد.مهران:سلام.آره بهترم.زنگ زدم به همسايه ام اومد كليدو داد بهم و درو باز كرد.زنگ زدم برام غذا آوردن.سونا هم رفتم.حالم جا اومده.تو چي كار مي كني؟ _"هيچي يكم درس خوندم همين.ديدم ازت خبري نيست گفتم ببينم كجايي و چه ميكني.ببينم ديگه نمي خواي خودتو بكشي؟ خنديد.مهران:نه فعلاًپشيمون شدم.الان كه تو هستي واسه چي بميرم.راستش تو اوت چند ساعتي كه نمي دونم چي به سرم اومد وقتي ديدم مامانم چه طوري بي تابي ميكرد واسه مردنم پشيمون شدم.دلم نمي خواد مامانم اينا ناراحت باشن حتي الان كه مردن.خيلي خوشحال شدم.خدايا شكرت،شكرت خدا. _:واي مهران خيلي خوبه.خيلي خوشحالم عزيزم.خوبه. مهران:سوگند تو اين چند ساعت حسابي فكر كردم.به همه چيز.به مرگ خانوادم.به مريضيم به زماني كه دارم.نمي دونم چقدر زنده مي مونم.اما نمي خوام همين جوري بي مصرف باشم. _:آخي كي گفته تو بي مصرفي .تو كه هر چي داشتي بخشيدي تا يه خونه واسه بچه ها بسازي.اين كار كمي نيست. مهران:نه،نه، منظورم اين كار نبود.. يه چند ثانيه ساكت موند و بعد خيلي آروم گفت:سوگند بايد برم. واي خدا،بايد برم يعني چي؟قلبم داشت وايميستاد.داشتم ديوونه ميشدم.منظورش چي بود؟خيلي ترسيدم.گفتم نكنه دوباره مي خواد خودشو بكشه.با ترس گفتم:واي مهران تو كه نمي خواي ..نمي خواي دوباره... متوجه ي منظورم شد وخيلي سريع گفت:نه،نه،نمي خوام خودمو بكشم.راستش مي خوام ببينم چي كار ميتونم واسه اين مرض لعنتي بكنم.شايد بشه يه كاريش كرد.من يه عمو دارم تو آلمان پزشكه.در مورد مريضيم بهش گفتم.اونم گفت بيا ببينم تا كجا پيشروي كرده شايد بشه يه كاري كرد. يعني ممكنه؟يعني ميشه خوب بشه؟يعني ميتونم به زندگيش اميدوار باشم؟با بغض گفتم:واي مهران،اگه بشه خيلي عاليه.برو عزيزم.برو.منم اينجا برات دعا ميكنم.اميدوارم خدا صدامو بشنوه. مهران:مرسي كه درك مي كني.نمي دونستم تو چه برخوردي ميكني.اما ممنون كه دعا مي كني.سوگند... _:جانم... مهران:من نمي دونم كه چي ميشه.نمي دونم مريضم درمان داره يا نه.نمي دونم زنده مي مونم يا نه نمي دونم اگه برم بازم صداتو ميشنوم يا نه.من هيچ كدوم از اينا رو نمي دونم. بغض كرده بودم.مي دونستم كه اگه بره دلم براش تنگ ميشه.مي دونستم از نگراني مي ميرم.از بي خبري متنفر بودم.اما اينا لازم بود.اگه براي زنده بودن مهران لازم باشه كه من هيچ وقت نبينمش حاضر بودم اين كارو بكنم.اين لحضه من اصلاً مهم نبودم.واسه مهران حاضر بودم از خودم بگذرم ديگه اينا كه چيزي نبود. خيلي اروم اما محكم گفتم:ببين مهران جان،با اينكه دوريت خيلي برام سخته و عذابم ميده اما من حاظرم به خاطرت هر كاري بكنم.من تحمل مي كنم به اميد روزي كه سالم برگردي حتي اگه اين آخرين باري باشه كه صداتو ميشنوم مهم نيست به شرطي كه خوب بشي و بتوني زندگي كني.حاظرم از تو بگذرم اما تو زندگي كني. مهران با صداي آروم و ناراحتي گفت:نمي دونم چرا بايد تو اين زندگي كه خودمم نمي دونم تا كي ادامه داره وارد مي شدي.نمي دونم چه حكمتي تو كار بود چرا تو....چرا بايد اذيت ميشدي.معذرت مي خوام.هيچ وقت نمي خواستم هيچ كسيو وارد مشكلاتم كنم اما ناخواسته باعث عذابت شدم.سوگند منو مي بخشي. _:ديونه اين چه حرفيه؟براي چي بايد ببخشمت؟ توكه كاري نكردي.اين من بودم كه زوركي خودمو بهت چسبوندم.كسي نمي تونه از دست من به اين راحتي دربره.خنديد.مهران:ديونه.سوگ ند... _:جانم... مهران:اين آخرين باريه كه با هم حرف زديم.اگه بخوام برم نمي خوام تا قبل رفتنم صداتو بشنوم يا بهت sms بدم.بايد ازت دور شم.مي ترسم صدات نزاره كه برم.مي ترسم سستم كنه.بايد هم چيو فراموش كنم.تورو،خانوادمو همه چيزو.فقط يه قولي بهم بده. _:چي؟ مهران:قول بده به جاي من چهارشنبه ها واسه خانوادم فاتحه بخوني.اين كارو برام مي كني سوگند؟ _:آره كه مي كنم.معلومه اگر تو هم نمي گفتي خودم يادم بود.مهران به پشت سرت نگاه نكني سعي كن به آيندت نگاه كني.اميدوارم آينده ي روشني داشته باشي. مهران:اما ايني كه من ميبينم تاريكه تاريكه... سوگند واسه همه چيز ممنونم. دل كندن از مهران خيلي سخت بود.اما بايد تحمل مي كردم.اگه مي خواستم خوب شه بايد صبر مي كردم.شايد اميدي به بهبوديش باشه.در هر صورت تا نمي رفت چيزي نمي فهميد.خودش گفته بود كه بعد از فهميدن بيماريش براي لج كردن با خودش و خدا،براي اينكه زودتر همه چي تموم بشه و بره پيش خانوادش هيچ درماني نكرده بود.پيش هيچ دكتري هم نرفته بود. يه يك ساعتي با هم حرف زديم.دلم نمي يومد تلفنوقطع كنم اما آخرش كه چي.نمي خواستم ناراحت شه واسه همين جلوي خودمو گرفته بودم كه نزنم زير گريه.اما با بغض خداحافظي كردم.اونم بغض كرده بود.وقتي گوشيو پائين گذاشتم ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم.زدم زير گريه.دلم آروم نمي شد.خيلي بهش عادت كرده بودم.با اينكه نديده بودمش اما ميدونستم كه دوسش دارم.شايد مسخره باشه اما من باورش كرده بودمو براش دعا مي كردم.مهران به گفتش عمل كرد.ديگه نه زنگي زد و نه پيامي مي فرستاد.منم جرأت نمي كردم پيام بدم نه مي خواستم كه جلوشو بگيرم و نه مي تونستم.تحمل اينم نداشتم كه اگر پيام دادم جوابمو نده.فكر مي كردم بي توجهي ميشه واسه همين جلوي خودمو گرفتم.كمتر موبايلمو دستم مي گرفتم.تمام شماره هاشو پاك كردم تا وسوسه نشم زنگ بزنم بهش.شمارشو حفظ بودم اما اونقدر خوش حافظه نبودم كه مدت زيادي تو خاطرم بمونه.تنها كاري كه از دستم بر مي اومد دعا كردن بود.امتحانام چه خوب چه بد تموم شد.جالب اينجا بود كه با اينكه تو كل دوره ي تحصيلم هيچ وقت هيچ سالي هيچ كدوم از امتحاناتمو انقدر افتضاح نگذرونده بودم اما با كمال تعجب همه رو پاس شدم و معتقدم كه به خاطر دعاهاي مهران بود.جالبتر اينكه اون امتحاني كه خيلي مي ترسيدم و حتي اشكم در اومده بود.امتحاني كه با استادش رودربايستي داشتم و ا
يك اس ام اس 4
يك اس ام اس 4

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


roman تا ته دنيا (9)

مهتاب يه برگه را كنار گذاشت و شروع كرد تند تند يكي ديگه را پر كردن . " به جاي اين حرفها بجنب . امتحان نيم ترم داريم . " با عصبانيت داد زدم . " شما مي مرديد اگه به من خبر مي داديد ؟ " فريبا خنده مسخره اي كرد . " اولا تو كه قرار نبود تا شنبه بياي . بعدش هم زياد جوش نزن شيرت خشك مي شه . من و مهتاب هم كه خبر داشتيم زياد وضعيتمون با تو فرق نمي كنه . ما هم اميدمون به همين تقلبه . خلاص . " نگاه غضب آلودي بهش انداختم . " واقعا كه … " از كلاس بيرون آمدم و شروع كردم به قدم زدن . عجب احمق هايي هستند ها . نمي تونستند يك زنگ بهم بزنند . حالا چكار كنم ؟ كاش با استاد صحبت كنم كه اين هفته ازم امتحان نگيره بهش مي گم آمادگي ندارم . غيبت داشتم . مسعود از روبه رويم آمد . " سلام ستاره سهيل بالاخره تشريف آوردين . مي گفتي پايت شتر مي كشتم . " چشمهايش پر از هيجان بود . خنديدم . " تو وادارم كردي بيام ديگه . " و نگاهم به پليور شكلاتي و كت شيري رنگش افتاد . " مباركه . چه خبره . خيلي خودت را تحويل گرفتي . "خودش را برانداز كرد . " نه بابا اينها همش كادوئه . "" ا... به چه مناسبت ؟ "" آخه ديشب تولدم بود . البته نه اينكه تولد بگيريم ها . ولي همين خودموني ها . فك و فاميل نزديك آمدند خانه مون و يك مهماني مختصر داشتيم . " ابرويم را بالا انداختم . " خوب حالا اين ها از طرف كيه ؟ " به پليور اشاره كرد . " اينو مونا خريده . اين كت را هم بابام داده . آقاي كاميار بزرگ .بقيه هم همينطور پيراهن و شلوار جين و كفش و از اين چيزها بهم دادند . " نگاهي به شانه عضلاني و مردانه اش انداختم . توي اين لباس درشتر به نظر مي آد . لبخند زدم . " حتما انتظار داري من هم بهت تبريك بگم نه ؟ خيلي زرنگي ولي من تا كيك نخورم از تبريك خبري نيست . " ضربه آهسته اي پشت دستم زد . " خوب شكمو هر چي مي خواي برات مي خرم " و نگاهي به ساعتش انداخت . " تو تا كي كلاس داري ؟ "" الان و زنگ ديگه . "" ولي من فقط همين ساعت كلاس دارم . پس مي رم شركت ساعت دوازده مي آيم دنبالت . "" كه بريم كجا ؟ "" آي ... قرار نشد بپرسي . خودت مي فهمي . " صورتش از پنهان كاري شور و شعف خاصي پيدا كرد . پايم را به زمين كوبيدم . " تو را خدا بگو كجا مي خواهيم بريم ؟ " انگشتش را تكان داد . " حالا نه . فعلا خداحافظ . " به ستون تكيه دادم و دور شدنش را نگاه كردم . فكري به ذهنم رسيد . چه خوبه كه منم مسعود را سورپريز كنم و همين امروز كادوي تولدش را بهش بدم . دوست دارم بدونم چه عكس العملي نشان مي ده . با عجله در كيفم را باز كردم . بذار ببينم چقدر پول دارم ؟ سه هزار تومن .... پنج هزار تومن ... خوبه هشت هزار و پانصد تومن موجوديمه ولي چي براش بخرم ؟ هيكل متوسط و توپر آقاي كريم پور از ته سالن پيدا شد . دلشوره گرفتم . واي استاد اومد . حالا چه دروغي بهش بگم ؟ آقاي كريم پور سرش به ورقه هايي كه توي دستش بود گرم بود چهره اش را به دقت زير نظر گرفتم نه خيلي زيرك و باهوشه از اون استادهايي نيست كه بشه سرش را شيره ماليد . الكي كه استاد رياضي و اقتصاد خرد و كلان نشده . پشت ستون مخفي شدم . ولش كن هفته ديگه برگه مرخصي ام را برايش مي برم چون غيبتم موجهه مجبور مي شه ازم امتحان بگيره . از كنارم رد شد ولي منو پشت ستون نديد . رفت سر كلاس و در را بست . پله ها را دو تا يكي پائين آمدم زود مي رم يه چيزي براي مسعود مي خرم و برمي گردم . رديف مغازه هاي توي خيابان اصلي را از بالا تا پائين نگاه كردم . اه ... اينها كه هنوز باز نكرده اند . شروع كردم به قدم زدن . سوز سردي اومد .واي چقدر هوا وحشتناكه . دارم يخ مي زنم . دستهايم را به هم ماليدم و با دهانم ها كردم . به خودم غر زدم . خوب تقصير خودته . اول صبحه . نكنه فكر كردي چون تو اومدي خريد بايد همه جا باز باشه ؟ الان چه وقت اين كارهاست ؟ به قدم زدنم ادامه دادم . بذار فكر كنم اينجاها ديگه كجا مغازه داره . آها يه بوتيك كوچولو تو خيابان بغلي ست . برم شايد اون باز باشه . به راه رفتنم سرعت دادم و از سر كوچه نگاه كردم . آره . خدا را شكر بازه . جلوي ويترين ايستادم و نگاه كردم . جاسوئيچي ظريفي چشمم را گرفت . به نظرم قشنگ باشه . رفتم تو . " سلام پدر جان لطفا يكي از اون جاسوئيچي هايي را كه تو ويترين گذاشتي بده ببينم. " پيرمرد با اوقات تلخي غر زد . " همين يكي تو ويترينه . اگه مي خواي بيارمش . " خودم را كنترل كردم كه آرام صحبت كنم . " اي بابا پدر جان من كه بيكار نيستم شما را اذيت كنم . آره مي خوامش . " يه گوشه ايستادم و منتظر شدم . با هن و هن و سلانه سلانه از پشت پيشخون اومد بيرون . اوف ... حتما حالا مي خواد يه قرن طولش بده . جاسوئيچي را دستم داد . " بيا . " خوب نگاهش كردم . چه چيز جالبيه . شبيه پيپ مي مونه چقدر هم قشنگ و زيبا تراش خورده فكر كنم مسعود خوشش بياد . " آقا اين نقره ست ؟ " غبغب افتاده و آويزانش را تكان داد . " نه تيتانيومه " يه چرخي زدم . اين كمه بايد چيز ديگه اي هم برايش بخرم . اشاره كردم . " آقا اون كيف پول چرمه را هم بده . " از توي كيفم پول درآوردم ." دو تاش با هم چقدر مي شه ؟ "" هفت هزار و پانصد تومن . "" آقا يه تخفيف بده ." دستان لرزانش را بالا آورد . " خانم سه ساعته مي گي اينو بده اونو بده حالا هم داري سر قيمت چانه مي زني . اصلا تخفيف نداره . " به صورتش خيره شدم . درست عين آلوي چروكيده بود . " خيلي خوب پدر جان . حالا چرا عصباني مي شي كادويش كن من برم . " زبانش را دور دهنش چرخاند . " پول كاغذ كادو جدائه ها . " با تاسف سر تكان دادم . من نمي دونم اين كه پايش لب گوره واسه چي حرص مال دنيا را مي زنه . واقعا كه پيرمردها پول دوست تر از جوان ها هستند . بسته كادوپيچ شده را گرفتم و آمدم بيرون . تو خيابان شروع كردم به دويدن . ماشيني جلوي پايم ويراژ داد و بوق شديدي زد . خودم را عقب كشيدم و از ترس نفسم بند اومد . خداي من يعني شاهين كيوانيه . زيرچشمي نگاه كردم . نه ماشينش مثل اون قرمزه . ولي اين پسره هم خاك بر سر از همين اوباش هاي لات و لوته . آب دهنم را به زحمت قورت دادم يعني چقدر طول مي كشه كه ذهن من از شاهين كيواني پاك بشه و آرامش بگيرم ؟ زنگ حسابداري مالي به فريبا و مهتاب پشت كردم . فريبا بهم زد . " بسه ترا خدا قهر نكن عين بچه ها مي موني . حالا كجا رفته بودي ؟ "" به تو چه ؟ "" بي چاره پس امتحانت چي مي شه . جواب آقاي كريم پور را جي مي دي ؟ "" اونم به خودم مربوطه . " مهتاب خنديد . " ولش كن امروز حسابي قات زده . " بهش چشم غره رفتم . " اصلا حوصله هيچ كدومتان را ندارم بي معرفت ها . " و در سكوت به تخته خيره شدم . " زنگ خورد سريع از جايم بلند شدم . فريبا گفت : " كجا بذار با هم بريم . " اخمهايم را درهم كردم . " نخير لازم نكرده . فعلا بايد تنبيه بشين . بعدش هم عجله دارم . خداحافظ . " مات موند . پله ها را آمدم پائين . مسعود كنار ماشين منتظرم بود . جلوتر رفتم . ابروهايش را بالا انداخت و سرتاپايم را نگاه كرد . " ببينم تو اين چند وقته لاغر شدي ؟ "" نه فكر نكنم همون خودمم . چطور مگه ؟"" هيچي بنظرم اينطوري اومد . " سوار ماشين شديم . گازش را گرفت و بطرف خيابان هاي بالا حركت كرد . دل تو دلم نبود . يعني كجا داريم مي ريم ؟ از زعفرانيه بالا رفت و اول خيابان ولنجك رسيديم . شصتم خبردار شد . آه ... بام تهرون . داره منو مي بره اونجا . از خوشحالي دستهايم را بهم كوبيدم . " واي مسعود... " زيرچشمي نگاهم كرد و لبخند زد . " خوب نظرت چيه . اينجا را مي پسندي ؟ " با نگاه ازش تشكر كردم . چقدر دلم مي خواهد بپرم و ماچش كنم . ماشين را گوشه اي پارك كرد . در را باز كردم . صدايم زد . " نه پياده نشو ساغر يك دقيقه صبر كن كارت دارم . " خم شد و از توي داشبورد پاكت خوشگلي كه با روبان قرمز تزئين شده بود دستم داد . " بيا براي تو گرفتم . " ذوق زده شدم . " براي من ؟ به چه مناسبت ؟ " با مهرباني خنديد . " فكر كن بابت آشتي كنان منو و توئه . " با عجله در پاكت را باز كردم . پر از شكلات هاي رنگي مغزدار بود . " واي چه چيزهاي خوشمزه اي . ولي اگه من تمام اينها را بخورم كه حسابي چاق ميشم . " نگاه پر از تحسيني به بالاتنه ام انداخت . " نترس هنوز خيلي جا داري . نگران نباش در ضمن اون تو را نگاه كن يه چيز ديگه اي هم هست . " دستم را ته پاكت كردم . " آخي ... چه خرس كوچولوي پشمالويي . " به خودم فشارش دادم . " چقدر هم خوشگله تو از كجا مي دونستي من از اين چيزها دوست دارم ؟ " چشمك زد . " آخه من اخلاق بچه ها را خوب مي شناسم . " اخم كوتاهي كردم . " لوس " با محبت خاصي سرش را خم كرد . قلبم به تلاطم افتاد . ياد كادويش افتادم . " آها راستي ... " در كيفو را باز كردم . " بفرمائيد . اين هم مال تو . تولدت مبارك ." انتظار نداشت . جا خورد . " براي چي اين كار رو كردي . من راضي نبودم . " اي بابا يه چيز خيلي كوچيكيه . عجله عجله اي خريدمش " . حالا باز كن ببين خوشت مي آد ؟ " دستهايش را دراز كرد و در انگشتانم قلاب كرد . " مطمئنم هر چي باشه قشنگه . " لبخند جذابي زد . چشم هايش پر از عشق بود . پر از دوست داشتن و در اوج احساس تاب نياوردم و از ماشين پياده شدم. چند قدمي روي برف هاي يخ زده راه رفتم . ماشين را قفل كرد و آمد كنارم و زير بازويم را گرفت . اعتراض نكردم و در سكوت به طرف بالا حركت كرديم . شعري را با خودم زمزمه كردم . سكوت سرشار از سخنان ناگفته است اعتراف به عشق هاي نهان و حركات ناكرده و در اين سكوت ... و در اين سكوت ... چرا بقيه اش يادم رفته ؟ نفس بلندي كشيدم و هوا را بو كردم . بوي سرما و عشق با هم قاطي بود . مسعود بازويم را محكم تر فشرد . با چشم هاي نافذ و پر از حرفهاي نگفته . تا مغز استخوانم به لرزه درآمد . خدايا من خيلي دوستش دارم . ولي نبايد چيزي بروز بدم . كمكم كن . مسعود حس كرد سردم شده گفت :" مي خواي بريم نوشيدني گرمي چيزي ... بخوريم ؟ "آره خيلي خوبه . " آهسته دستم را كشيدم . مسعود سفارش دو تا قهوه را داد . اعتراض كردم . " نه من قهوه دوست ندارم . خيلي تلخه . فشارم مي آد پائين . برام بستني بگير . " تعجب كرد ."آخه بستني توي اين سرما بيشتر لرزت مي گيره . "" نه كارت نباشه . من دوست دارم . "" خيلي خوب باشه ولي از من توقع نداشته باشي كتم را بهت بدم ها . " دهنم را كج كردم . " باشه خسيس خان كت نده اصلا نمي خوام . " از ته دل قهقهه زد . به اطرافمون نگاه كردم . حالا خوبه جز من و اون كسي نيست . پشت ميز نشستم . چشمم از پنجره به كابين هاي خالي تله كابين افتاد . آه بلندي كشيدم . فكرم را خواند . " نكنه هوس كردي بري اون بالا ؟ "" آره خيلي ولي حيف كه امروز تعطيله . " دستش را زير چانه اش گذاشت و به آسمون خيره شد . " آره منم بدم نمي آد برم اون بالا يعني به قول تو ته دنيا . ولي اشكال نداره وقت زياده دوباره مي آئيم . " به عقب صندلي تكيه دادم و حرف را عوض كردم . " مي گم راستي از امير چه خبر ؟ امروز نديدمش . "" آره كلاس نداشت رفته شركت . ""ا... چرا؟ ديگه كلاس هاتون با هم نيست ؟ " دستش را از زير چانه اش برداشت و لاي موهايش فرو كرد . " اون زرنگتر از منه . واحدهاي بيشتري پاس كرده . فكر كنم يه ترم زودتر از من فارغ التحصيل بشه ." ابرويم را بالا انداختم . " چطور ؟ "بهم نگاه كرد . " آخه سر من شلوغ تر از اونه مي دوني كه ؟ " لحنش با شيطنت بود . چند تا تار موهايم را از روي پيشاني ام كنار زدم . " ببينم امير دوست دختري نامزدي كسي را نداره . يعني كسي تو زندگيش نيست ؟ " ضربه كوچكي به پشت دستم زد . " آي ... آي ... تجسس در زندگي مردم ممنوع . " بيشتر كنجكاو شدم . " جون من كسي هست ؟" از جواب دادن طفره رفت . " نمي دونم شايد ." بستني و قهوه را آوردند . مسعود يك قلپ از قهوه بدون شكرش را خورد و گفت : " شنيدم يكي از دوست هاي تو دل دوست من را ربوده . " بهش خيره شدم . " منظورت چيه ؟ "ابروهايش را بالا انداخت . " كيومرث را مي گم ديگه . " اخم كردم . " ببخشيد اگه هدفت مهتابه بايد به عرض برسونم كه اين كيومرثه كه مجنون شده والا مهتاب اصلا بهش رو نمي ده . " با تبسم لبش را جويد . " خوشم مي آد شما دخترها به هيچ وجه خودتان را از تك و تا نمي اندازيد . " يه قاشق بستني سنتي تو دهانم گذاشتم . چقدر خوشمزه ست . خامه اش را روي زبانم آوردم . " خيلي باحاله تو هم مي خواي ؟ " فنجان قهوه اش را از دهنش دور كرد . " نه همون بهتر كه .... " تو گلويش شكست و به سرفه افتاد . چند قطره قهوه ريخت روي كتش . فنجان را روي ميز گذاشت و به خودش نگاه كرد . " آخ آخ بين چي شدم . " لكه هاي قهوه روي كت شيري رنگش كاملا مشخص بود . دستمالي از توي كيفم درآوردم و روي ميز بطرفش خم شدم . " صبر كن شايد بشه كاريش كرد . " با دقت دستمال را روي يقه كتش كشيدم . چند دفعه پشت سر هم و تند تند ولي بدتر شد . لكه ها پخش تر و بزرگتر شد . سرم را بلند كردم . " نه مسعود اينطوري ... " يكباره لال شدم . مسعود چش شده ؟ چرا بهم زل زده ؟ قلبم به تلاطم افتاد. به خودم نگاه كردم . صورتم درست روبه روي سينه اش قرار داشت . نفس كشدار عميقي كشيد كه روي صورتم پخش شد . نفسش بوي قهوه مي داد . تو چشمهايش غوغايي به پا بود . لب هايش لرزيد لب هاي منم همين طور . بند بند وجودم به شوق درآمد . حتما مي خواد چيزي بگه . تمام توان و نيرويم را در چشم هايم بكار بردم و بهش خيره شدم خدا خدا كردم . يالله مسعود بگو كه دوستم داري . بگو كه عاشقم هستي . يالله منتظرم . فقط تو يك كلمه بگو تا منم هر چي تو دلم بهت بگم . به صورت و لبهايش طوري نگاه كردم كه انگار تمام زندگي ام وابسته به همين حرفيه كه مي خواد بزنه . لرزش لب هايش بيشتر شد و شيفتگي و سرگشتگي من هم بيشتر . ضربان قلبم به اوج رسيد و حال عجيبي بهم دست داد . الان مي گه مطمئنم ..
ولي نه. نميدونم چي شد. مسعود يك دفعه به خودش اومد. دستي به صورت و گردنش كشيد و با صداي غير طبيعي و خفه اي گفت: "نه ولش كن. كار تو نيست." به حال خودم برگشتم. اي من چرا هنوز يقه كتش دستمه؟ سريع رهاش كردم و روي صندلي نشستم. صورتم عين كوره ذغال داغ شد و حرارت ازش بيرون زد. با دستپاچگي و بي ارداده به مقنعه ام ور رفتم و هي آن را بالا و پائين كردم. صدايي تو سرم پيچيد. خاك بر سرت بيچاره. نزديك بود خودت را لو بدي. مسعود سرش را بين دستهايش گرفت و به شدت فشار داد. انگار مغزش در حال تركيدن بود. در سكوت به بستني ام كه در حال آب شدن بود خيره شدم. ديگه اشتهاي خوردن نداشتم. مسعود سرش را بلند كرد و نگاهم كرد. ولي مثل قبل اون حرارت و هيجان را نداشت فقط برق خاصي تو چشماش بود كه آن هم مي رفت كه خاموش بشه. سوئيچ را دستم داد. "برو سوار شو تا منم بيام." از خدا خواسته به حالت فرار آمدم بيرون و نسبت به نگاههاي بدجور و با غيظ مرد مسن پشت صندوق توجهي نكردم ولي از درون منفجر شدم. مرتيكه عوضي فكر كنم تمام مدت حواسش به من و مسعود بود. ماشين رو روشن كردم تا گرم شه. مسعود اومد و پشت فرمان نشست و با سرعت حركت كرد. در تمام طول راه سرم به سمت پنجره بود و حتي يك بار هم نگاهش نكردم. اونم همينطور. نه حرفي نه حركتي. هيچي. فقط رانندگي كرد. تشويش و شرم به وجود هر دوي ما مستولي بود. به خانه رسيديم. شتاب زده و هول پياده شدم و در را بستم. صدايم زد. "ساغر...""بله..." چشمم را به بازويش دوختم نه به خودش . پاكت كادو را به طرفم گرفت. "بيا اينو فراموش كردي." ازش گرفتم. در يك لحظه دستم به دستش خورد. مثل اتصالي برق نگاهش به نگاهم جرقه زد. متوجه منقبض شدن عضلات گردنش شدم. تمام بدن خودم هم سر شد . سينه ام از هيجان بالا و پائين شد. آهسته گفتم. "خداحافظ." و رفتم تو. در را باز كردم ساحل وسط هال بود و در حال جابه جا كردن مبل ها. من را ديد. "چيه خيلي خوشي انگار داري روي ابرها راه مي ري؟" هاج و واج موندم. چه زود روحيه منو تشخيص داد . جواب بي ربطي دادم. "خوب معلومه شر اون پسره لات و بي سر و پا براي هميشه از دانشگاه كم شده مي خواي شاد نباشم؟" مشكوكانه ابرويش را بالا برد. "فقط همين...!" لبخند زدم. "حالا ..." سوت زنان به آشپزخانه رفتم. "سلام مامان." بطرفم برگشت. "سلام خوب شد زود اومدي. كم كم داشتم دلشوره مي گرفتم." برايم شير ريخت. "خوب تعريف كن چه خبر از دانشگاه. از اين پسره چي بود؟ شاهين خبري نداري؟" سرم را تكان دادم. " خيالت راحت فعلا همه چيز روبه راهه. شاهين كيواني هم اخراج شده و بعيد مي دونم ديگه اونورها آفتابي بشه. "ران مرغ را توي ماهيتابه برگرداند. صداي جلز و ولز سرخ كردن اومد. "خوب خدا را شكر. خيالم كمي راحت شد . ان شاءالله كه ديگه اتفاقي نيفته." ساحل با موهاي بسته و مرتب اومد تو آشپزخانه. "مامان اين لباس خوبه ؟" به كت و دامن طوسي رنگش نگاه كردم. "چيه خبري شده جايي مي خواي بري؟" صندل هايش را تو پا جابه جا كرد. "نخير قراره مهمان بياد." "ا... به سلامتي كي؟""مهندس نصيري و خانواده اش." ليوان شير را روي ميز كوبيدم. "اه ... من اصلا امشب حوصله مهمون ندارم. اينها كه يك مدت خبري ازشون نبود. مگه نرفته بودن دبي؟" اخم هايش را درهم كرد. "اين چه طرز حرف زدنه. تو چقدر بي ادبي. آره يه چندوقتي مسافرت بودند ولي الان برگشتند و بابا براي شام دعوتشان كرده. اگه تو ناراحتي مي توني خودت را گم و گور كني." لجم گرفت. "آره همين كار را مي كنم ولي تو چته چرا سنگ آنها را به سينه مي زني؟" مامان درجه هود را بيشتر كرد. "شماها باز شروع كردين؟ ساحل بيا بقيه مرغها را تو سرخ كن. من كلي كار دارم." با اوقات تلخي از روي صندلي بلند شدم. "من كه خيلي خسته م. در ضمن كلي هم درس نخوانده تلمبار شده دارم. حوصله ندارم امشب تو مهموني باشم." دستش را آب كشيد و زير قابلمه برنج را روشن كرد. "آخه خيلي زشته. مي پرسند تو كجايي. چي بگيم؟" سرم را خاراندم. "خوب بگين دانشگاه كلاس فوق العاده داشته دير مي آد. منم تا زماني كه اونها هستند از اتاق بيرون نمي آم." موهايش را با پشت دست كنار زد. " باشه هر جور خودت راحتي." ساحل بهم چشم غره رفت. از خوشي بشكن زدم و تو دلم عروسي گرفتم. آخيش حالا مي تونم با خيال راحت با خودم خلوت كنم و اتفاقات امروز را مرور كنم چه لذتي داره. ساحل جلوي آينه با وسواس به خودش ور رفت. چند بار خط لب كشيد و پاك كرد . آخر سر هم رژ بنفش خوشرنگي روي لبش ماليد. با دقت حركاتش را زير نظر گرفتم و هوس شوخي به سرم زد. "ببينم تو داري براي كي اينقدر خودت را مي كشي...." نذاشت حرف از دهنم بيرون بياد و با برس بطرفم حمله كرد. بالشت را جلوي صورتم گرفتم. "خوب باشه. ببخشيد شوخي كردم." اما خنده ام گرفت. شل شدم و بالشت از دستم افتاد. سيم هاي برس را به صورتم نزديك كرد. "مي خواي كورت كنم پرو واسه چي چرت و پرت مي گي؟" جيغ زدم. "به خدا غلط كردم. غلط كردم. ول كن." دلش نيومد بهم ضربه بزنه. فقط از دو جاي پايم نيشگان گرفت. دوباره جيغ زدم. صداي اف اف اومد. هر دو ساكت شديم. ساحل دستپاچه خودش را مرتب كرد. "شانس آوردي كه اينها اومدند والا حاليت مي كردم." سعي داشت خودش را عصباني نشان بده ولي بي فايده بود. چون چشمهايش خندان بود. از اتاق رفت بيرون. نفس راحتي كشيدم و لبه تخت نشستم. حوصله ام نيامد لباس خوابم را از توي كشو دربياورم. مال ساحل روي تختش بود. همان را پوشيدم و به آستين هاي گشاد و بلندش نگاه كردم. اشكال نداره هر چي باشه از مال خودم آزادتر و راحتره. هر چند مي دونم وقتي بفهمه كلي داد و بيداد راه مي اندازه. روي تخت دراز كشيدم و از خوشي مثل سوسمار غلط زدم. امروز عجب روزي بود. دستم را زير سرم گذاشتم و به سقف خيره شدم. همه چيز را در ذهنم مرور كردم. لرزش لبها نگاه بي تاب و پر از التهاب مسعود. سكوت هاي ممتد و طولاني. نه اينها هيچكدام بي دليل نيست. ولي اي كاش مي گفت دوستت دارم و خلاصم مي كرد. مسعود خيلي بدجنسه تا كي مي خواد منو در انتظار بذاره؟ ياد خرسي كه بهم داد افتادم. آن را آوردم و كنار خودم گذاشتم. به بدن نرمش دست كشيدم و چشمم را بستم. اوه مسعود تو چقدر خوبي من عاشقتم. پلكهايم را محكم تر بهم فشردم. مسعود. مسعود. از سر و صداي زياد تو هال از خواب پريدم. دور و ورم را نگاه كردم. هوا چقدر تاريكه. به ساعت ديواري زل زدم. وا.... نه و نيمه من چقدر خوابيدم. شكمم به قار و قور افتاد. معده ام را گرفتم . خيلي گرسنمه. بعد از ظهري فقط يك ليوان شير خوردم همين. صداي خنده آقاي نصيري از بيرون اومد. كنجكاو شدم برم يه سر و گوشي آب بدم. از جايم بلند شدم. چشمم به ترازوي زير تخت ساحل افتاد. نه.... بذار اول خودم را وزن كنم. مسعود امروز چي گفت؟ ترازو را بيرون كشيدم و رفتم روي آن. چهل و چهار كيلو. ا... راستي راستي وزنم كم شده. جالبه من خودم نفهميده بودم. پس مسعود چطوري فهميد؟ خيلي حواس جمعي داره. فكر كنم اگه يه مو از ابرويم راهم بردارم متوجه بشه. اين ديگه كيه. از اوناست كه مو را از ماست مي كشه بيرون. ترازو را گذاشتم سرجايش و آهسته آمدم بيرون. نوك پا نوك پا خودم را به ستون توي هال رساندم و نگاه كردم. به... چه خبره. همه مشغولند. بابا و آقاي نصيري و بهزاد يك طرف. مامان و ساحل و پروين خانم طرف ديگه. دوربين نگاهم را روي ساحل و بهزاد زوم كردم نه رفتارشان كاملا عاديه. هيچ چيز غيرطبيعي وجود نداره. دوباره زل زدم. يه آن بهزاد به طرف ساحل سربرگرداند و لبخند زد. از جاسوسي خسته شدم . ولش كن به من چه. بوي زرشك پلو با مرغ ديوانه ام كرد. بايد يه ناخنكي بزنم. در آشپزخانه را نشانه گرفتم اگه اين يك تكه هال را رد كنم شاهكار كرده ام. مطمئنم كه كسي متوجه نمي شه . خيز گرفتم و به سرعت دويدم ولي يكدفعه پايم زير لباس بلندم گير كرد و محكم به زمين خوردم. زانويم بدجوري ساييده شد و درد گرفت . چهارچنگولي خشكم زد. موهاي پريشانم را از روي صورتم كنار زدم. همه نگاهشان به من بود. حس كردم در حالت دزدي دستگيرم كرده اند. بهزاد جلوتر از همه بود. كمكم كرد تا بلند شم. روي مبل نشستم. آستين هاي نيم متر جلوتر از خودم بدجوري ضايع بود . واويلا عجب گندي زدم. دستهايم را پشتم قايم كردم و دزدكي همه را از نظر گذراندم. مامان خيلي عصباني رنگ به رنگ شد. بابا با تاسف سرش را تكان داد و به ريش پروفسوري اش دست كشيد. ساحل با كلافگي لبش را گاز گرفت و از همه بدتر آقاي نصيري و پروين خانم هاج و واج موندند. سكوت وحشتناكي به وجود آمد. چشمم را پائين انداختم . كاش زمين دهن واكنه برم توش. دارم از خجالت مي ميرم. چند لحظه بيشتر نگذشت شليك خنده همه رفت به هوا. خودم را بيشتر جمع كردم و سرم را بالا آوردم حتما قيافه م خيلي مسخره شده كه همه غش كرده اند. بي اختيار خودم هم خنده ام گرفت. خدا را شكر انگار قرار نيست كسي چيزي ازم بپرسه.كلاسورم را روي ميز گذاشتم. "سلام بچه ها. اگه بدونيد ديشب چه آبروريزي كردم." فريبا اخم هايش را درهم كرد. "نه به ديروزت كه مثل سگ پاچه مي گرفتي نه به الان كه هنوز نيامده نيشت بازه." دستم را به كمر زدم ."خوب ديروز حقتون بود تا شما باشين كه هر وقت امتحان داشتيم منو بي خبر نذارين." مهتاب پايش را روي پا انداخت. "خوب بگذريم . تعريف كن چكار كردي." پريدم روي لبه صندلي. "هيچي بابا ما ديشب مهمون داشتيم. من به مامانم گفتم بگو من خانه نيستم ولي بعد خودم با لباس خواب وسط هال پيدام شد حالا شما فكر كنيد چه صحنه اي بود و چي به من گذشت." مهتاب غش غش خنديد. "واقعا كه عجب گندي زدي. دختره خرس گنده." فريبا هم زد پشت گردنم. "با اين خنگ بازي هايي كه در مي آوري فكر كنم اگر شوهر كني دو روزه طلاقت بده." بهش تشر رفتم. "وا اين چه ربطي به شوهر داره. به جاي اين حرفها بريم بوفه كه از گرسنگي ممكنه تو رو قورت بدم. ديشب از خجالت حتي نتونستم شام بخورم." توي بوفه چشمم به امير و مسعود و كيومرث محمدي افتاد. تكان خفيفي خوردم و دستپاچه شدم. به خودم نهيب زدم چته چرا هول كردي مثل هميشه باش. اصلا به چيزهايي كه ديروز بين تو و مسعود اتفاق افتاد فكر نكن. همه را فراموش كن. مسعود متوجه من شد و به آرامي سر تكان داد. قيافه اش كاملا معمولي و رفتارش مثل هميشه بود. خيالم راحت شد. خوبه حالا منم اينطوري راحترم. نفس آسوده اي كشيدم و روي صندلي نشستم. مهتاب از ديدن كيومرث دمغ شد و از قصد پشت به اون نشست. سفارش ساندويچ كالباس داديم. گوشهايم را تيز كردم كه حرفهاشون را بشنوم. ولي نشد. لجم گرفت. اه... چقدر يواش صحبت مي كنند. فريبا شروع كرد به وراجي. "مي دوني چيه آرش گفته كه ..." زدم روي دستش. "ترا خدا بس كن. باز شروع كردي. كشتي ما را با اين آرش آرش كردنت." دهنش را براي دادن فحش آبدار باز كرد. مهتاب پريد تو حرفش. "بچه ها اينجا هوا دم كرده. بقيه ساندويچمون را بيرون بخوريم." اومديم بيرون. مسعود هم پشت سرم اومد و بهم اشاره كرد. "وايسا باهات كار دارم." به بچه ها ندا دادم. "بريد من از پشت سرتان مي آم." تو محوطه قدم زديم. گام هايش را با من تنظيم كرد. اولش سكوت كرد. بعد گفت. "حالت چطوره خوبي؟" نفسم را حبس كردم. "خوبم تو چي؟" نيم نگاه پر از اشتياقي بهم انداخت و آه بلندي كشيد. "اي ممنون. اگه تو بذاري." از خجالت سرخ شدم و خودم را به نفهميدن زدم. "خوب چكارم داشتي؟" دستي به صورت هفت تيغه اش كشيد. كاملا صاف بود. حتما همين امروز صبح تراشيده. سنگي را به جلو پرتاب كرد. "مي گم اگه ازت يه خواهش بكنم نه نمي گي؟""چي مي خواي بگي؟""مهتاب را راضي كن با كيومرث صحبت كنه.""منظورت كيومرث محمديه نه اصلا حرفش رو هم نزن. قبول نمي كنه.""آخه چرا؟" شانه هايم را بالا انداختم. "دقيقا نمي دونم ولي مي گه حوصله اين جور كارها را ندارم." "عجب پس بي چاره كيومرث يكطرفه عاشق شده." سرش را بطرفم خم كرد. "تو به عشق قبل از ازدواج اعتقاد داري؟"موهايش را عقب برد و نگاهش را مستقيم به صورتم دوخت چشمم را پايين انداختم. حرف را عوض كرد "بيا بريم يه گوشه بنشينيم. من نقشه اي دارم" چند قدم جلوتر به اولين نيمكت اشاره كرد. با تعجب نگاهش كردم. وا... روي نيمكت دست كم پنج سانت برفه اين چي مي گه؟ حواسش پرت بود. خودش نشست ولي سريع بلند شد. پشت شلوارش به اندازه يه گردي خيس شد. زدم زير خنده. "معلوم هست كجا سير مي كني؟" با دلخوري خودش را تكاند. "خانم اين رسمش نيست ها. يك كلام مي گفتي كه..." "باور كن مي خواستم بگم ولي تو اينقدر زود نشستي كه..." حرفم را قطع كرد. "وقت نداريم. زنگ خورد تو فقط يه كاري بكن وقتي كلاستون تمام شد بيا دم در دانشگاه و با مهتاب سوار ماشين من بشو همين ." "وا... چه حرفي مي زني شايد راضي نشه بياد. "نترس تو اگه اراده كني از عهده هر كاري بر مي آي. مگه كسي هم مي تونه در مقابل تو مقاومت كنه؟" از گوشه چشم نگاهم كرد. در سكوت سنگيني حرفش را هضم كردم. به ساعتش نگاه كرد "پس قرار ما شد دو ساعت ديگه دم در دانشگاه." سرم را تكان دادم. "معلوم نيست چه خوابي ديدي خدا كنه افتضاح نشه." تمام طول كلاس حواسم را متوجه مهتاب كردم. عجيبه خيلي كم پيش مي آد توي اين دوره دختري اهل پسر و مسر و از اين جور كارها نباشه. ولي اين مهتاب... نمي دونم چي بگم. نمي دونم چرا اينقدر تو داره؟ براي چي زياد از خانواده اش حرفي نمي زنه؟ چرا تا حالا ما را خانه شان دعوت نكرده؟ بنظرم يه خرده كارهايش مشكوكه. زنگ خورد افكارم به هم ريخت فريبا گفت: "شما بريد من منتظرم آرش بياد دنبالم." با مهتاب از دانشگاه بيرون اومديم مسعود از رو به رو برامون بوق زد. مهتاب با بي حوصلگي گفت: "مي خواي با اون بري يه امروز با من باش." زدم پشتش "اي بابا هوا خيلي سرده پياده روي نمي چسبه. تو هم بيا تا يه مسيري برسونيمت." "نه زشته من خجالت مي كشم." دستش را كشيدم به زور به طرف ماشين بردم "بيا خودت را لوس نكن چقدر ناز مي كني." با حالت خيلي معذب سوار شد. من صندلي جلو نشستم مسعود با خوشحالي نگاهم كرد سرش را به عقب برگرداند. "حال شما چطوره مهتاب خانم چه عجب افتخار داديد." مهتاب دستپاچه گفت: "ببخشيد من نمي خواستم مزاحم بشم ساغر خيلي اصرار كرد." صداي ضبط را كم كرد "نه خواهش مي كنم چه زحمتي. خيلي خوب كاري كرديد." سرفه اي كرد بهم چشمك زد. صدمتر جلوتر نگه داشت"اِ... بيچاره كيومرث هنوز نرفته حتما ماشين گيرش نيامده." نيش ترمز زد "بپر بالا كيومرث هوا خيلي سرده." كيومرث سرش را آورد تو ماشين "نه تو برو من مسيرم بهت نمي خوره." "اي بابا حالا سوار شو بالاخره تا يه جايي مي برمت" برگشت بطرف مهتاب "ببخشيد با اجازه شما يه مهمان ديگه داريم." كيومرث عقب كنار مهتاب نشست. ناخنم را توي گوشت دستم فرو كردم مي دونم الان مهتاب چه حالي داره دلش مي خواد كله منو بكنه. جرات نكردم بهش نگاه كنم ولي با خشم به مسعود زل زدم چشمش را باز و بسته كرد به آرامي سرش را تكان داد يعني تو اطمينان داشته باش همه چيز درسته و سر صحبت را با كيومرث باز كرد حرف هاي بي سرو ته الكي. براي همين خيلي زود هم تمام شد. سكوتي پيش آمد عصبي تر شدم عجب افتضاحي. چند تا خيابان بالاتر مسعود كنار شهر كتاب توقف كرد و ترمز دستي را كشيد "ببخشيد بايد يه چيزي از اينجا بخرم ولي زود بر مي گردم" به من اشاره كرد "ساغر تو هم انگار مي خواستي چيزي بخري نه؟" دوزاريم افتاد و سريع پياده شدم "آه... اتفاقا خواهر منم دنبال يه كتاب مي گرده ببينم اينجا داره يا نه؟" سعي كردم نگاهم به برق خطرناك چشم هاي مهتاب نيفته. دنبال مسعود وارد كتابخانه شدم و با ناراحتي بهش توپيدم "تو فكر كردي مهتاب خره نمي فهمه كه برايش فيلم بازي كرديم؟" دستش را روي لبش گذاشت "هيس يه خورده يواش صحبت كن بعدش هم مگه چي شده كيومرث مي خواد دو كلمه باهاش حرف بزنه نمي خوردش كه..." "آره گفتنش براي تو راحته ولي فكر كنم فردا تو دانشگاه موهاي من را دونه دونه بكنه به اين مي گن نارو زدن به دوست عجب كاري كردم" آروم زد پشت دستم "مگه مي تونه خودم خونش را مي ريزم." صدايم دوباره بالا رفت "مسعود... تو تا كي مي خواي مسخره بازي در بياري؟" خنديد "تا موقعي كه تو خوش اخلاق بشي." تبسم كردم "خيلي خوب حالا بريم." آستينم را كشيد "كجا؟ تازه دو دقيقه ست آنها را با هم تنها گذاشتيم." "اِ... من كه نگفتم بريم تو ماشين هر جا غير از اينجا مگه نمي بيني چطوري فروشنده داره برو بر ما را نگاه مي كنه انتظار داره حتما ازش خريد كنيم." "پس باشه اين بغل يه جگركيه مي ريم اونجا." بوي دل و جگر كباب شده منو به اشتها آورد پرسيد "تو چي مي خوري؟" "من قلوه." "ولي من همش را دوست دارم. هم دل، هم جيگر، هم قلوه." بعد تو صورتم خنديد. احساس گر گرفتگي كردم و سرم را با خجالت پايين انداختم. يه صندلي برايم پيش كشيد و خودش هم روبرويم نشست چند دقيقه بيشتر طول نكشيد دو سه تا نان لواش تازه با بيست و پنج سيخ جيگر و دل و قلوه برايمان آوردند. تعجب كردم "چه خبره؟ كي مي خواد اين همه را بخوره؟" چند تا قلوه لاي نان گذاشت و دستم داد "تو كاريت نباشه هر چقدر تونستي بخور بقيه را من جورش را مي كشم." "اِ... پس بگو شكمت حكم انبار را داره." دست راستم روي ميز بود با ملايمت يكي از انگشتانم را بلند كرد. "دِ... اگه نخورم كه مي شم مثل تو. ببين دستات چه كوچيكه؟ شرط مي بندم وزنت زير پنجاه كيلوئه؟" از حيرت جا خوردم. حتما سايز لباس زيرم را هم مي دونه. ادامه داد: "هر چند قشنگي زن به ظرافتشه من خودم از دخترهاي چاق خوشم نمي آد." نوشابه سياه را جلوي خودش گذاشت و نارنجي را جلوي من. "تو چي؟ از مردهاي چاق خوشت مي آد؟" ني را به دهنم نزديك كردم. "چاق كه نه ولي لاغر و استخواني هم نه. متناسب باشه قوي و تا يه حدي درشت." "چرا؟" قلپ ديگه از نوشابه را خوردم. "چون به هر حال هر زني از قدرت مرد خوشش مي آد و لذت مي بره." بي اراده به شانه هاي پهن و هيكل عضلاني پوشيده در پليور گشادش چشم دوختم.متوجه نگاهم شد و لبخند جذابي زد . از اون لبخند هاي هزار معني . خودم را به نديدن زدم . نمي دونم چرا امروز حرفامون يه جوراي خاصي شده ؟ سرم پايين انداختم و درسكوت بقيه لقمه ام را خوردم . مسعود هنوز لبخند كذايي را به لب داشت . سنگيني سكوت با ورود پيرمردي شكست . سر و وضع ژوليده اي داشت لباس پاره با رنگ و روي زرد و صورت استخواني به طرف پيشخون رفت و ناله كرد : "آقا از صبح تا حالا هيچي نخوردم . خيلي گرسنمه ، اگه مي شه ..."مرد مسن از پشت دخل نيم خيز شد و نذاشت حرفش تمام بشه : "برو ! اينجا واينسا ."چند تا سرفه پي در پي كرد ، با گوشه آستين پاره اش دهنش را پاك كرد : "خدا عوضت بده . يه چيزي بده بخورم حالم خوب نيست." صاحب جيگر كي صدايش را بلند كرد : "لاالله الا الله ول كن نيست ! چه گيري افتاديم ." دور خودش گشت و يه تكه نان بهش داد : "ديگه اينجا پيدات نشه ها ."لقمه تو گلوم گير كرد ، الهي بميرم .مسعود متوجه بغضم شد . خودش هم بر افروخته شد . پيرمرد در حال بيرون رفتن بود ، صداش زد و بدون معطلي تمام سيخ هاي باقي مانده را لاي نان خالي كرد و دودستي تقديمش كرد : "بيا پدر جان ."برق شادي و تشكر تو چشم هاي پيرمرد موج زد : "خدا از جووني كمت نكنه پسرم ! ان شاء الله تو زندگي خير ببيني ! ان شاء الله هيچوقت محتاج نشي !"مسعود رو به صاحب جيگر كي كرد : "يه نوشابه هم بهش بده ! من حساب مي كنم ."با غرولند در نوشابه را باز كرد : "آقا جون گول ظاهر اين افراد را نخور ! فليمشونه ، روزي ده ، پانزده تا از اينها به پستم مي خوره ، نبايد كه بهشون رو داد ." مسعود سعي كرد خشمش را كنترل كنه . دست كرد تو جيبش شلوار لي اش و كيفش را درآورد : "حساب ما چقدر شد ؟" آمديم بيرون . آه بلندي كشيد و سرش را تكان داد : "عجب دنيايي شده ! هيچكس به هيچكس رحم نمي كنه." با افتخار نگاهش كردم . خدايا شكرت ! مسعود خيلي مردونگي داره . كنارم ايستاد و به پيتزا فروشي آن ور خيابان اشاره كرد : "مي دونم گرسنه بلند شدي . بريم اونجا يه چيزي بخوريم ." ـ نه اتفاقا سير شدم بهتره بريم سراغ اون دو تا . الان نيم ساعته كه با هم تنها هستند . اصلا ممكنه مهتاب رفته باشه ! دستش را پشت شانه ام گذاشت : "نه ، فكر نكنم ، كيومرث عاقله . بلده چطوري رفتار كنه . نمي ذاره بپره ." راه افتاديم . از دور ديدمشون : "اِ ... مسعود اونجا را نگاه كن ، مي بيني ؟ دو تايي به ماشين تكيه دادند . ولي حرف نمي زنند چرا ؟" با يقه پليورش ور رفت : "خوب شايد حرفاشون تمام شده ..." بهشون رسيديم ، دوتايي از افكارشون بيرون اومدند . به خودم جرات دادم و مهتاب را نگاه كردم . خيلي عصباني نبود ولي با شماتت سرش را برگرداند . تو ماشين هيچ صحبتي رد و بدل نشد . چهار راه اول مهتاب پياده شد و كمي بالاتر كيومرث . با هم تنها شديم ، پرسيدم : "بنظرت چي شد ؟"شانه هايش را بالا انداخت : "نمي دونم بالاخره ما هر كاري از دستمان بر مي آمد انجام داديم . بقيه اش بستگي به خودشون داره ."ـ ولي آخه من طاقت نمي آورم ، همين امشب زنگ مي زنم و از مهتاب مي پرسم . هيچ اظهار نظري نكرد .به خانه رسيديم ، پياده شدم . از ماشين سرش را بيرون آورد : "راستي بابت كادوي ديروزت ممنون ، خيلي قشنگ بود ." و جاسوئيچي را تكان داد : "ببين دارم ازش استفاده مي كنم ." برايش دست تكان دادم : "خواهش مي كنم . قابل تو رو نداره خدا حافظ ." برايم بوق زد .جلوي جا كفشي با چند تا كفش غريبه رو به رو شدم ؛ واي نه ... امشب ديگه مهمانمان كيه ؟ از توي هال صداي آشنايي شنيدم ؛ عمه پري ؟ ... عجبه خيلي وقت اينجا نيامده . با اكراه رفتم بطرفش و بوسش كردم : "سلام . خوش آمديد ." به زور لبخند زد : "شماها كه يادي از ما نمي كنيد تو اصلا مي دوني عمه ات كيه ؟" آب دهنم را قورت دادم ، اوف ... اول بسم الله داره طعنه مي زنه . مهشيد با محبت دست انداخت گردنم : "خسته نباشي ، چقدر دير از دانشگاه مي آي !" ـ آره آخه اين ترم زياد واحد برداشته ام . شهاب باهام دست داد : "چطوري خانم خانم ها . پيدات نيست ، كجايي ؟" خنديدم : "تو هم پيدات نيست . خودت كجايي ؟" مامان با ظرف ميوه اومد تو هال . بطرف اتاق رفتم : "من برم لباس عوض كنم و برگردم ." صداي اف اف اومد ، گوشي را برداشتم : "بله ؟" ـ منم ساحل ، باز كن !پشت سرم اومد تو اتاق : "اينها اينجا چي كار مي كنند ؟" ـ چه مي دونم عمه ست ديگه ، حالي به حالي ئه . هر وقت دلش بخواد قهر مي كنه هر وقت هم عشقش مي كشه حرف مي زنه ! الان هم شايد اومده سرو گوشي آب بده . اينطوري كه بوش مي آد شام هم اينجا هستند . روي صندلي ميز توالت نشست و دستش را به پيشاني اش زد : "آه ... بدبخت شدم ، حاضرم عزرائيل را ببينم ولي اون رو نبينم ! حالا اينقدر برام چشم و ابرو مي آد و طعنه مي زنه كه دهنم سرويس مي شه ." شلوار جين رو از پام كشيدم بالا : "ولش كن ، تو برو آشپزخانه سرتو گرم كن . چند ساعت كه بيشتر نيست مي رن ."زودتر از اتاق بيرون اومدم و روي مبل كنار مامان نشستم . شهاب فنجان چاي اش را روي ميز گذاشت : "حالا كه توهم اومدي بذار يه جوك تعريف كنم . يه روزي يه تركه ... "عمه بهش چشم غره رفت ، شهاب محل نداد . رفتم تو فكر . تمام آقايي و متين بودن شهاب ، فقط تو همون شب خواستگاري بود وبس ! احتمالا اونم از ترس عمه بوده كه نتوسته نطق بكنه ، ولي انگار الان جراتش بيشتر شده ! خوبه ! مهشيد خميازه كشيد : "شهاب خان اگر جوكهاي بي مزه ات تمام شد ، بذار منم حرف بزنم ."دستش را دراز كرد : "خوب بگو ، من جلويت را گرفتم ؟"مهشيد گوشه لبش يه آبنبات گذاشت : "مي خوام اگه بشه براي ادامه تحصيل برم خارج ." به عمه نگاه كردم ، بادي به غبغب انداخت . پرسيدم : "كجا ؟"ـ كانادا !شهاب اخم كرد : "اي بابا تو باز شروع كردي ! چقدر بهت گفتم درس خواندن تو غربت خيلي سخته ، منم كه رفتم اشتباه كردم . چهار سال برايم چهل سال گذشت . تو فكر مي كني كه ..."مامانش حرفش را بريد : "اگه شرايط جور باشه ، مهشيد حتما مي ره ." سكوت برقرار شد . به ساعت نگاه كردم و تو مبل جا به جا شدم ، خدا كنه اينا زودتر برن وجود عمه جز استرس هيچي نداره !بعد از شام بابا و ناصرخان زودتر از بقيه رفتند حياط ، من و مامان هم تا دم در عمه اينا را بدرقه كرديم ، ولي ساحل نيومد . بشقاب هاي ميوه را برداشت و رفت تو آشپزخانه . عمه نگاه موذيانه اي تو هال انداخت : "خوب خداحافظ ." ساحل سرش را از آشپزخانه بيرون آورد . مامان بهش چشم غره رفت . يعني زشته بيا دم در ، ولي ساحل نيومد .بعد ار رفتنشون ياد مهتاب افتادم . آخ ... آخ ... يادم رفت بهش زنگ بزنم ، به ساعت نگاه كردم . نزديك دوازده است . نه ديگه ، امشب نمي شه ، خيلي دير وقته ، خودم هم دارم از خستگي مي ميرم . فردا تو دانشگاه ازش مي پرسم .

roman تا ته دنيا (9)
roman تا ته دنيا (9)

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


نحوه تهيه كتاب الفباي سيستم سرمايه گذاري در بورس

 بر اساس درخواست تعدادي از خوانندگان وبلاگ مبني بر تهيه كتاب الفباي سيستم سرمايه گذاري در بورس 

علاقمندان مي توانند كتاب را از كتاب فروشي ماندگار تهيه نمايند.

آدرس كتاب فروشي ماندگار : خيابان انقلاب - روبروي دانشگاه تهران -پاساژ فروزنده - بالاي طبقه همكف -

شماره 422 - كتاب ماندگار - شماره تماس :66966094 - 66965922



نحوه تهيه كتاب الفباي سيستم سرمايه گذاري در بورس
نحوه تهيه كتاب الفباي سيستم سرمايه گذاري در بورس

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


بازار هفته آينده

اين در حالي است كه هفته آينده بازار سهام به پيشواز تاثيرگذارترين عامل هفته هاي اخير مي رود و صحت و سقم پيش بيني ها مشخص خواهد شد. نتيجه مذاكرات بغداد كه روزهاي بسياري بازار و فعالان را به خود مشغول داشته است در هفته آينده مشخص مي شود كارشناسان بازار بر اين باورند كه سهامداران بايد با دقت وا حتياط بيشتري سرمايه گذاري كنند. برگزاري مذاركرات 1+5 درسوم خرداد (چهارشنبه هفته آينده) پيش بيني را براي كارشناسان سخت كرده است.

مرتضي رضازاده كارشناس بازار سهام در خصوص پيش بيني بازار هفته آينده به نمابورس مي گويد:" به نظر مي رسد كه بازار هفته آينده در شرايط صبر و انتظار قرار خواهد داشت." وي ادامه مي دهد:"بازار در هفته آينده ايستا پيش بيني مي شود و مي توان گفت كه نوسان در سهام شاخص وجود خواهد داشت." اين كارشناس بازار هفته آتي را ادامه بازار اين هفته عنوان مي كند و مي گويد:" درسطح جهاني نيز با تضعيف يورو و تقويت دلار كاهش قيمت فلزات اساسي نفت و طلا انتظار مي رود."

رضازاده ادامه مي دهد:" شاخص در هفته آتي با نوسان هاي مثبت و منفي به روند اين هفته ادامه خواهد داد."

وي خاطر نشان كرد:" در هفته آتي نمي توان صنعت پيشرو معرفي كرد."

دكتر ابوالحسن اعتضاد در گفتگو با نمابورس در پيش بيني هفته آينده مي گويد:" متغيرهاي مختلفي در بازار هفته آينده تاثيرگذار است كه فاز دوم هدفمندي يارانه ها و مذاكرات سوم خرداد از مهمترين آن ها محسوب مي شود."

وي ادامه مي دهد:" سردرگمي در اروپا بر حوزه يورو و به تبع آن دلار تاثيرگذار است و اين مهم تاثير بسزايي در بازار هفته آتي خواهد داشت."

اين كارشناس ارشد بازار ابتداي هفته آتي را منفي پيش بيني مي كند و مي گويد:" با نزديك شدن به مذاكرات سوم خرداد بازيگران بازار به سوي نوسان گيري مي روند و كمتر سهام را نگه مي دارند." وي ابراز داشت:" اين در حالي است كه بسياري از شركت ها سود مناسبي دارند و به لحاظ بنيادي شرايط خوبي دارند ."

اعتضاد يادآور شد:" به نظر مي رسد كه بازار در اوايل خرداد با نزديك شدن به مذاكرات بغداد مثبت شود ."

وي در خصوص صنايع پيشرو هفته آينده خاطر نشان كرد:" صنعت حمل و نقل و بانك ها كه تاثير كمتري از هدفمندي يارانه هاي مي گيرند، مي توانند در زمره صنايع پيشرو تلقي شوند و البته سهام ساختماني ها كه اين سهام در شرايط منفي بازار توجه خريداران را جلب مي كنند."



بازار هفته آينده
بازار هفته آينده

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


فيلم looper

امتياز : ۸٫۴ / ۱۰

ژانر : اكشن ، تخيلي ، مهيج

كيفيت : كيفيت خوب – ۷۲۰p TS

حجم :۷۰۰مگابايت

نمونه كيفيت : دارد

بازيگران:لوك بسون - رابرت دنيرو


LOOPER تازه‌ترين اثر ريان جانسن جوان است. ريان جانسن (متولد ۱۷ دسامبر ۱۹۷۳) پيش از اين فيلم‌هايي چون BRICK (كه به خاطر آن جايزه ويژه هيئت داوران جشنواره ساندنس را دريافت كرده) و برادران بلوم را ساخته است. او همچنين سابقه كارگرداني دو اپيزود از سريال محبوب BREAKING BAD را در كارنامه دارد. خود جانسن فيلمنامه LOOPER را نوشته و بازيگراني چون بروس ويليس، جوزف گوردون لويت، اميلي بلانت، پل دانو و نوح سِگن در آن ايفاي نقش كرده‌اند.


در سال ۲۰۴۲ “جو” در گروهي از قاتلان به موسوم به “لوپر” كار ميكند… سران اين گروه با فرستادن مآمورهاي خود را براي كشتن افراد مورد نظر به آينده ميفرستند… در همين حين مأموريتي به جو داده ميشود… او مآمور كشتن خودش در سال ۲۰۷۲ يعني ۳۰ سال آينده ميشود… حالا او بايد در ۳۰ سال آينده ي خود از دست خودش فرار كند تا توسط خودش به قتل نرسد.....(((خيلي باحاله خودت روبه رو خودت بخواين باهم دعوا كنين))))




فيلم looper
فيلم looper

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


roman تا ته دنيا (8)

بابا اصرار كرد . " بيا امروز هم تو ماشين را ببر . راهت دوره ." 
" نه مرسي . نمي خوام . ترجيح مي دهم پياده برم . پريروز كه پنچر شد حسابي حالم را گرفت . ديگه چشمم ترسيده . حاضر نيستم دوباره سوار اين گنده بگ بشم ." بابا با چشماش خنديد . " عجب دوره اي شده . خانم چقدر ناز مي كنه ." از خانه بيرون اومدم . اوه ... اوه .... چه برفي . نگاهم را به سيم هاي برق و درختها و كنار پياده رو انداختم همه يكدست سفيد بود . پايم را روي برفهاي ضخيم گذاشتم و تا پائين كوچه را با احتياط طي كردم . با خودم زمزمه كردم . كاش همانطوريكه يك برف ديگه ردپاي منو محو مي كنه خاطرات آزاردهنده اين چندوقت اخير هم به همين آسوني از ذهنم پاك بشه . تاكسي جلوي در دانشگاه ايستاد . با اولين چيزي كه روبه رو شدم سروصداي بچه ها و برف بازي بود . خنده ام گرفت دانشجوهاي خرس گنده با چه عشق و هيجاني به هم برف پرتاب مي كنن . واقعا كه بعضي غريزه ها و رفتارها اگر صد سال هم بگذره در انسان تغيير نمي كنه . چشمم به فريبا افتاد . منو نديد . خوبه يه خرده سربه سرش بذارم گلوله برف بزرگي درست كردم و درست وسط كمرش را نشانه گرفتم و پرتاب كردم جيغي كشيد و برگشت ببينه كيه . عصباني و برافروخته شد تا ديد منم خنديد . " به به دستم درد نكنه . آفرين حالا ديگه زن آرش را هدف قرار مي دي ؟ باشه درستت مي كنم . مي گم جفت گوشهات را ببره و بذاره كف دستت ."
" ا... پس شوهرت اين كاره ست و ما خبر نداريم ." بستني بهم تعارف كرد . " مي خوري؟"
" نه تو چطور تو اين سرما بستني مي خوري و يخ نمي زني ؟" نگاهي به هيكل تپل و مپل خودش انداخت . " نگران نباش من مثل خرس قطبي ذخيره چربي دارم و به اين زوديها يخ نمي زنم ." و غش غش خنديد . زدم توي سرش." نخند بدبخت . بايد تا عروسيت چهل كيلو وزن كم كني والا لباس عروسي ... " حرفم نصفه نيمه قطع شد . گلوله برفي محكم به صورتم خورد . نزديك چشم راستم . يه آن گيج شدم و برق از چشمام پريد . به سمتي كه برف از آن پرت شد نگاه كردم . شاهين بود . شاهين كيواني با اون قيافه چندش آور عوضي . به صورتم دست زدم. احساس كردم ورم كرده . آخ چقدر گزگز مي كنه و مي سوزه . كنترلم را از دست دادم و بطرفش رفتم و داد كشيدم . " آي آشغال ديگه شورش را درآوردي . همين امروز حالت را مي گيرم . نشانت مي دهم با كي طرفي . " مشتهايم را گره كردم . چقدر دلم مي خواد تو صورت و دهنش بكوبم ولي نه مي ترسم . اين پسره تعادل فكري نداره ممكنه اونم منو بزنه .دوباره بهش نگاه كردم . موذيانه خنديد . " اين سزاي بي ادبي هاي گذشته ات بود . جواب توهين امروزت را هم به موقع مي دهم . حالا صبر كن ." از عصبانيت به حد انفجار رسيدم . " ببين عوضي تو ..." فريبا به زور دستم را كشيد . " ول كن ساغر با اين ديوونه دهن به دهن نشو . ارزشش را نداره . نمي بيني روانيه ؟ چند دقيقه پيش هم همين كار را با يكي ديگه از دخترهاي ترم اولي كرد ." 
جلز و ولز كردم . " بايد خفه اش كنم . ببين چي به روز صورتم آورده . اگر تو چشمم مي خورد چي ؟ نزديك بود كورم كنه ." بغضم تركيد و بلند بلند گريه كردم . احساس حقارت و بي عرضگي بهم دست داد . فريبا دلداريم داد . " اينقدر خودخوري نكن چرا خونت را كثيف مي كني به جاي اينكه با اين احمق كل كل كني از راهش وارد شو . " پايم را به زمين كوبيدم . " ديگه چكار كنم با منشي دكتر ذاكر هم صحبت كردم ولي نمي دونم چرا هيچ اقدامي نكرد ." 
دستمال بهم داد . " مي دوني چيه تو بايد مستقيم با خود دكتر ذاكر صحبت كني . هر چي باشه اون رئيس دانشكده ست در قبال بچه ها مسئوليت داره . مطمئنا تكليف رو روشن مي كنه . " بطرف دفتر راه افتادم . " اتفاقا مي خوام همين كار را بكنم ." 
جلويم را گرفت ." كجا داري مي ري . دكتر ذاكر نيستش رفته سمينار . ساعت پنج به بعد مي آد . بايد تا اون موقع صبر كني ." محكم به ديوار لگد زدم ." شانس من از اين بهتر نمي شه ." تمام كلاسهاي صبح و بعدازظهر مثل يه قرن برام گذشت و از درس هيچي نفهميدم . همش تو فكر بودم و عصباني .من بايد هرطور شده از اين پسره انتقام بگيرم والا آروم نميشم . آخرين ساعت كلاس هم گذشت ساعت شش بود و هوا كاملا تاريك . فريبا گفت :" بذار دوتايي با هم بريم دفتر دكتر ذاكر منم شهادت مي دهم كه ..." حرفش را قطع كردم . " نه تنها برم بهتره . تو نگران نباش . برو خوابگاه ديرت مي شه . بعدا خبرش را بهت مي دهم . " دست تكان دادم . " فعلا خداحافظ ." و پله ها را با سرعت طي كردم . تو پاگرد طبقه اول چشمم به مسعود خورد . حواسش به نمرات روي برد بود . منو ديد . با دقت و كنجكاوي بصورتم خيره شد . انگار فهميد اتفاقي افتاده . ولي هيچي نگفت و خودش را كنار كشيد . رد شدم . اما سنگيني نگاهش را كاملا حس كردم . هوم ... اگه الان باهاش قهر نبودم . مسئله شاهين را بهش مي گفتم . مي دونم كه درست و حسابي حقش را مي ذاشت كف دستش ولي حيف حيف كه فعلا همه چيز دنيا برضد منه . چند تا پله باقيمانده را هم طي كردم و توي حياط رفتم . قدمهايم را خيلي آهسته روي برفها گذاشتم . چقدر همه جا ليزه . ساختمان اداري را دور زدم . احساس كرم كسي داره تعقيبم مي كنه . برگشتم پشت سرم را نگاه كردم . نه هيچكس نيست حتما اشتباه كردم . در زدم و وارد اتاق دكتر ذاكر شدم . خودش تنها بود . با تعجب پرسيد :" بفرمائيد چيزي شده ؟" فكر كنم قيافه منقلبم اونو ترساند . بدون اينكه بنشينم تند تند و عصبي همه چيز را گفتم منو به آرامش دعوت كرد . " بشين دخترم . اينقدر ناراحت نباش" و خودش بلند شد و توي اتاق قدم زد . از فرصت استفاده كردم و دوباره ادامه دادم ." آقاي دكتر خيلي ها ازش شاكي هستند مي تونم شاهد هم بيارم ." دستي به ريش كم پشتش كشيد و سر تكان داد . " متاسفم . واقعا متاسفم . همچنين افرادي اسم دانشجو و دانشگاه را خدشه دار مي كنند ولي اين محيط جاي افراد خاطي و خلافكار نيست . يعني من اجازه چنين كاري را نميدهم ." به قيافه اش زل زدم . رگ آبي بغل شقيقه اش از عصبانيت متورم شد . ادامه داد :" پرونده اين پسره را من مطالعه كردم . يك تعهد هم تا بحال داده .ولي مثل اينكه ... ايندفعه بايد ... " سرجايش نشست و با قاطعيت گفت :" من خودم شخصا فردا به اين موضوع رسيدگي مي كنم و اجازه نمي دهم چنين اشخاصي موجب سلب اسايش و آزار براي بقيه دانشجوها بشوند . شما خيالت راحت باشه دخترم ." تبسم پدرانه اي كرد . تشكر كردم و از دفترش بيرون آمدم . نمي دونم چرا چشمم آب نمي خوره كه آقاي ذاكر مشكل منو حل كنه . آخه اين بالا بالائي ها فقط بلدن شعار بدن ولي در عمل هيچ اند . نفس عميقي كشيدم . خدايا آخر عاقبت منو با اين پسره لات بي سروپا به خير كن . پايم را از ساختمان بيرون گذاشتم . و به دور و ورم نگاه كردم . اه.... هواچه تاريك شده . انگار ده شبه . با خودم فكر كردم حالا كه عجله دارم بهتره از پشت ساختمان برم . درسته كه خلوت تره . ولي در عوض به در اصلي دانشگاه نزديك تره . خيلي ديرم شده . دلم را به دريا زدم و حركت كردم . يك دقيقه بيشتر نگذشت . صداي خش خشي را پشت سرم حس كردم . از ترس لرزيدم . نكنه كسي داره تعقيبم مي كنه ؟ جرات نكردم پشت سرم را نگاه كنم فقط به سرعت قدمهايم اضافه كردم . صداي پاي پشت سرم هم تندتر شد . وحشت كردم . خواستم جيغ بكشم . يكنفر از پشت پريد روي من و محكم به زمين خوردم گيج و شوكه شدم . اومدم به خودم بجنبم كه دست بزرگي جلوي دماغ و دهنم را گرفت . نفس كشيدن برايم مشكل شد . تقلا كردم . خودم را خلاص كنم ولي بي فايده بود . كسي مثل بختك رويم افتاد و اجازه نداد كوچكترين حركتي بكنم . قلبم مثل گنجشك تند تند شروع به زدن كرد . آه دارم از ترس سكته مي كنم . اين كيه ؟ با من چار داره ؟ چرا حرف نمي زنه ؟ چرا هيچكس از اينجا رد نمي شه ؟ من گير افتادم . دوباره تقلا كردم خودم را رها كنم . اون دهنش را به صورتم چسباند و با لحن وحشتناك و مبهمي گفت :" بي خودي زحمت نكش . تو چنگم اسيري . من كه گفته بودم تلافيشو سرت درمي آ رم . خوبه . حالا ديگه كارت به جايي رسيده كه شكايت منو به دكتر ذاكر مي كني ؟ فكر كردي من نمي فهمم ؟" نفسم به كل قطع شد . واي پس شاهين كيوانيه . مي خواد چه بلايي سرم بياره . بدنم مور مور شد . نكنه كه .... يكدفعه دستش را لز زير بطرف يقه لباسم برد . به خودم تكان سختي دادم . دستش پائين و پائين تر رفت . با تمام نيرو خودم را به اين طرف و آنطرف زدم . وحشت مغزم را فلج كرد . صدايش تو گوشم پيچيد . " خودت را خسته نكن . هر چه آرامتر باشي بهتره . تو كه مي دوني من تو اين كارها تخصص دارم ." و دهنش را به گردنم چسباند . احساس چندش آوري همراه با خفگي بهم دست داد . خدايا به فريادم برس . من اين گوشه گير كرده ام و كسي به دادم نمي رسه . حالا من چكار كنم . اين مي خواد به من .... چيزي تو وجودم جوشيد . تلاش كردم جيغ بزنم . دستش را محكم تر روي دهنم گذاشت . احساس خفگي بيشتري بهم دست داد . با تمام قوا دستش را گاز گرفتم . ناله اي كرد و يه مقدار جابه جا شد . يكي از دستهايم آزاد شد از فرصت استفاده كردم و با آرنج محكم كوبيدم تو سينه اش و داد زدم كمك . دست از سرم برنداشت . دوباره خواست جلوي دهنم را بگيره . با همان دست آزادم ضربه ديگري به گردنش زدم . شدت ضربه ام زياد بود . يه آن بي حركت موند . شجاعتم بيشتر شد . با پايم لگدي به شكمش زدم و خودم را از زير تنه اش بيرون كشيدم و كشان كشان به لبه ديوار چسباندم . توان فرار كردن نداشتم . دست و پايم عين برق گرفته ها خشك شده بود . ولي بي اختيار بيشتر و بيشتر خودم را به ديوار چسباندم . آه كاش اين ديوار دهن باز كنه و منو تو خودش ببلعه تا از شر اين حيوون رذل نجات پيدا كنم . شاهين از جا بلند شد . صورتش در اوج عصبانيت و ديوانگي بود . چند تا فحش ركيك داد و به سمتم حمله كرد . جيغ زدم . " كمك . كمك."

گفت خفه شو و وحشيانه به گردنم چنگ زد . صداي پاره شدن يقه لباسم را شنيدم . دستش اومد پايين . چشمانمو بستم و بي حس شدم . خدايا ... خدايا ... كمكم ... صداي قدم هايي به گوشم خورد . و در يك آن لگد محكمي به شاهين خورد و به گوشه اي پرتاب شد . با ناباوري و حيرت نگاه كردم يعني معجزه شده ؟ مسعود داد زد " امير مواظب باش مي خواد فرار كنه " و روي زانو خم شد و تو صورتم دقيق شد . " تو خوبي ؟ سالمي ؟ "
لحنش پر از نگراني بود رمق حرف زدن نداشتم . فقط مژه تكان مي دادم . بلند شد و به سمت شاهين رفت و چند تا لگد و مشت جانانه به صورت و شكم و پهلويش زد .
داد شاهين به هوا رفت . باز ولش نكرد به موهايش چنگ انداخت و سيلي محكمي به صورتش زد . " بي غيرت . بي پدر و مادر . تن لش بي كاره حقشه بكشمت " و دوباره با شدت تمام مشت محكمي پاي چشمش خواباند .
شاهين عين دخترها جيغ زد و از درد به خودش پيچيد .
امير اونو از دستش در آورد . " ولش كن بسه ديگه مرد . "
مسعود با خشم نفس نفس زد . " به درك بذار بميره حقشه . "
امير بازوي شاهين را گرفت و بلندش كرد . " من اينو مي برم پيش دكتر ذاكر و مي گم چي شده . حتماً خودش مي دونه باهاش چيكار كنه . "
به شاهين نگاه كردم با پشت دست دهن خوني اش را پاك كرد و فحش ركيكي داد . مسعود دوباره به طرفش هجوم برد . امير جلويش را گرفت و شاهين را از ما دور كرد . 
با رفتن آنها مسعود بطرفم اومد و خواست كه بلندم كنه ناله كردم .
دستش را عقب كشيد " چي شده ؟ زخمي شدي ؟ "
بغض كردم " آره فكر مي كنم . چون اين ديوونه خيلي محكم منو به زمين انداخت . "
ساكت شد و از حرص لبش را جويد يك لحظه كوتاه رد نگاهش روي لباسم ثابت موند ولي خيلي سريع چشمش را برگرداند . 
به خودم نگاه كردم . دكمه بارانيم كنده شده بود و روي گردنم جاي چنگ شاهين كيواني كاملاً معلوم بود . جيگرم آتيش گرفت . ديگه بدتر از اين اتفاقي مي تونه بيفته ؟ 
با شرم خجالت دو طرف يقه باروني را با دست بهم نزديك كردم . لرز برم داشت . 
كتش را در آورد و روي تنم انداخت . زير لب فحش داد . " بي سر و پاي ولگرد بايد مي كشتمش . "
چشمان نگران و مهربانش بهم خيره شد . بغضم تركيد و گريه كردم . آهسته بازوم را گرفت " واسه چي گريه مي كني حالا كه ديگه همه چيز تموم شده منم كه پيشتم . پس آروم باش . " نفس بلندي كشيدم . صدايش چقدر قوي مردانه بود و شايد بهترين مسكن براي روح آزرده و خسته من . 
هنوز در حال هق هق زدن بودم . دستم را چند بار تكون داد . " خواهش مي كنم ساغر ، خواهش مي كنم گريه نكن ، من تحملش را ندارم " و بعد ولم كرد رفت گوشه ديوار ايستاد و از دور فقط نگاهم كرد . مشخص بود كه واقعاً ناراحته و داره خودش را مي خوره . كم كم به خودم مسلط شدم و اشكهايم را پاك كردم . چند دقيقه هيچي نگفت بعد لبخند پر محبتي زد . " بهتري نه ؟ خيلي دلم واست تنگ شده بود مي دوني چند وقته باهات حرف نزدم ؟ دختره بد اخلاق و كينه اي ! " و باز هم نگاهم پر احساس و صداقت . 
اينو از اعماق قلبم حس كردم و تمام وجودم از شادي به پرواز درآمد يه آن فراموش كردم كه كجام و چه اتفاقي برام افتاده ولي سوزش ناگهاني پايم منو به خودم آورد . خم شدم و نگاه كردم . اونم با من خم شد و پايم را وارسي كرد . 
" چند جاي پايت خراش برداشته و كبود شده بايد پانسمان بشه . " با سختي چند قدم برداشتم زير بازويم را گرفت و كمكم كرد . كنار ماشين مسعود رسيديم . امير دوان دوان آمد با اضطراب پرسيدم " خوب چي شد ؟ "
زيپ كاپشنش را باز كرد . " هيچي وقتي دكتر ذاكر جريان را فهميد خيلي عصباني شد . منو از اتاق بيرون كرد و سر اون داد كشيد . اونم چه دادهايي . اينجوري كه بوش مي آد فكر كنم مي خواهد اخراجش كنه . چون ظاهراً يه چيزهايي هم تو جيبش پيدا كرد مواد ... نمي دونم از اين چيزها . انگار معتاده . "
مسعود گفت : " آره من خودم هم شك كرده بودم . حالا با اين وضعيت اخراجش حتمي ئه شد . " زير لب دعا كردم خدا كنه بندازنش بيرون .
امير حرف را عوض كرد . " حالا خدا رو شكر كه به خير گذشت . " تبسم زدم . واقعاً ممنون اگه شماها نبوديد معلوم نبود چه بلايي سرم مي آمد . چهره مسعود برافروخته شد و سر تكان داد . 
گردن درد آلودم را ماليدم . " راستي شماها منو از كجا پيدا كردين ؟ " 
مسعود با دلسوزي نگاهم كرد . " همان غروبي كه تو را روي پله ها ديدم مي خواستم باهات حرف بزنم ولي تو با عجله بطرف ساختمان اداري رفتي . منتظرت شدم وقتي دير كردي نگران شدم . " يك لحظه حرفش را قطع كرد و از سرما دستش را تو جيب شلوارش كرد . كتش هنوز روي شانه من بود . 
ادامه داد : " آره بعد با امير اومدم ببينم كجايي كه ... اخمهايش را كرد تو هم . آخه دختر تو عقل نداري ؟ تو پشت ساختمان چكار مي كردي ؟ مگه نمي دوني اونجا حتي يه چراغ هم نداره . هميشه سوت و كوره . اگه آدم هزار تا هم داد بزنه صداش به جايي نمي رسه . اونم تو دانشگاه به اين بزرگي . "
سرم را تكان دادم . آره خيلي اشتباه كردم نبايد از اون راه مي رفتم و يه آن به اتفاقي كه قرار بود بيفته فكر كردم . تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن دست چپم تير كشيد و سوزش شديدي در قلبم حس كردم . 
مسعود در ماشين را باز كرد . " تو حالت خوب نيست بايد ببرمت دكتر هنوز تو شوك هستي . "
قلبم باز تير كشيد " نه دير مي شه خانه نگران مي شن ." زياد وقت نمي بره . اينجايي كه مي برمت هميشه خلوته . مطمئن باش . " ناي مخالفت بيشتر را نداشتم . درون ماشين نشستم و سرم تكيه دادم . واي چقدر بدنم درد مي كنه . انگار سوزن سوزنه . 
امير بلاتكليف بود . « من چكار كنم لازمه با شما بيام ؟ » مسعود دستي به شانه امير زد " نه احتياجي نيست تو برو ماشين شوهر خواهرت رو بهش بده كه منتظره منم خودم ساغر را مي برم درمانگاه . " امير جلو اومد و خداحافظي كرد " اميدوارم زودتر حالتون خوب بشه واقعاً ناراحت شدم . "
تبسم كرد . " مرسي از محبتت خيلي زحمت كشيدي . " خيابان ها خلوت بود مسعود خيلي زود منو به درمانگاه رساند . دكتر جواني معاينه ام كرد و گفت : " زخم هاتون سطحي هست . ولي لازمه كه حتما پانسمان بشه . چون ممكنه عفونت كنه . " به اطاق تزريقات رفتم . مسعود پشت در ماند خانم بهيار در را بست و گفت : " بلوزت را در بيار . " چشمش به كبودي و ورم شانه و خراش هاي روي گردنم افتاد . سرش را تكان داد . " خدا نسل اين مردها را از زمين برداره كار شوهرته نه ؟ "
تعجب كردم . اين چي داره مي گه . بدون اينكه جوابش را بدم به هيكل چاق و موهاي سفيدش خيره شدم . صورتش پر از چين چروك بود . ادامه داد : " ببين دخترم تو جووني قشنگي . اول زندگيته حيفه كه حروم بشي من دست كم روزي يكي تا دو تا مثل تو را كه به اينجا مراجعه مي كنند را مي بينم . اگه از من مي شنوي تا هنوز زخمهايت تازه ست برو پزشك قانوني وگواهي بگير فردا ، پس فردا خواستي بري دادگاه به دردت مي خوره . " شروع كرد به ضدعفوني كردن زخمها . از شدت سوزش ناخنم را در گوشت دستم فرو كردم كاش به جاي اين حرفها زودتر كارش تمام كنه . پانسمان پايم تمام شد . براي پايين آمدن از تخت كمكم كرد . " نصيحت من يادت نره . " حوصله توضيح دادن نداشتم . سرم رو پايين آوردم . " باشه چشم . "
مسعود تو راهرو در حال قدم زدن بود . خانم بهيار چپ چپ نگاهش كرد با لحن خيلي بدي گفت : " بشكنه دست اون مردهايي كه سر زن جوانشان همچين بلاهايي را در مي آرن . " مسعود گيج و گنگ نگاهش كرد و دهنش وا موند بهش اشاره كردم هيچي نگو بريم . تو ماشين ازم پرسيد " اين خانمه چش بود ؟ " هيچي فكر كنم زيادي ذهنيتش نسبت به مردها بد بود . چون فكر كرد تو شوهر مني و منو زدي . "
با صداي بلند خنديد . " كه اينطور پس براي همين بود كه دلش مي خواست منو بكشه . " چند ثانيه سكوت كرد و بعد رو كرد به من و با محبت گفت : " زدن چيه ؟ من چاكر خانمم مي شم دربست . " نگاهش حالت خاصي گرفت و مستقيم به چشمام خيره شد و نفس عميقي كشيد . سرم را پايين انداختم و لبانم را گاز گرفتم . چقدر اين مدلي حرف زدنش به دلم مي شينه . به خانه رسيديم مسعود موقع پياده شدن بهم كمك كرد و كليد را ازم گرفت و در باز كرد . تعارفش كردم " نمي آي تو ؟ " خنديد " دوست دارم ولي مي ترسم سرم را به باد بدم . " من هم خنديدم . " بخاطر همه چيز ممنون . " چند لحظه دستمو تو دستش گرفت " مواظب خودت باش . بهت زنگ مي زنم . " باشه منتظرم " رفتم تو و در را بستم . 
مامان با ديديم از روي مبل بلند شد " واي چه بلايي سرت اومد ؟ " بابا روزنامه را كناري انداخت و متعجب عينكش را برداشت " چه اتفاقي افتاده ؟ " ساحل مات و مبهوت بهم خيره شد . لنگ لنگان خودم را به شومينه رساندم و همان جا نشستم مامان اومد جلو و گردن و صورتم را برنداز كرد . " خدا مرگم بده چه به روز سر و صورتت آمده ؟ پات چي شده ؟ " دستهايم را از پشت جلوي شومينه گرفتم . " يكي از پسرهاي دانشگاه قاطي داره همچين بلايي سرم آورده . " چشمهاش چهار تا شد . " چي گفتي ؟ " بابا از جايش بلند شد . " نمي فهمم منظورت چيه ؟ "
بدن له و كوبيده ام را به شومينه نزديك تر كردم . " امروز صبح يه گلوله برف تو صورتم پرت كرد . رفتم شكايش را به رئيس دانشگاه كردم فهميد . از روي لج و عقده همچين كاري كرد . " ساحل جيغ زد " واي چه وحشتناك . " مامان با دهن خشك روي مبل ولو شد . بابا با عصبانيت شروع كرد به راه رفتن و صورتش برافروخته شد . " اين چه دانشگاهيه . اين چه وضعيته مگه شهر هرته كه هر كي هر كاري دلش خواست بكنه . اين خراب شده مسئول نداره ؟ " سبيل هايش را جويد و به چانه اش دست كشيد " دانشگاهي كه نتونه امنيت دانشجويش را تضمين كنه بايد درش را گل گرفت . " نفس بلند و صدا داري كشيد " من همين فردا صبح با رئيس دانشكدتون صحبت مي كنم يا عرضه داره و مي تونه اونجا رو اداره كنه يا اينكه خودم تكليف اين پسره رو روشن مي كنم . " چشماش از ناراحتي دو دو زد و من را نگاه كرد " ديگه به كي و كجا مي شه اعتماد كرد . "
سرمو به گوشه ديوار تكيه دادم و چشمهايم را بستم . چه حرفهاي بابا آرام بخشه درست مسكني كه تو درمانگاه زدم . خوابم گرفت . مامان زير بازويم را گرفت . ناله كردم " پاشو ببرمت تو اتاق استراحت كني . " ساحل يك طرف ديگه بازويم را گرفت . " ناله كردم آخ تمام بدنم درد مي كنه . "
با صداي جيغ خودم از خواب پريدم تو خواب ديدم كه شاهين كيواني نصفه آستينم را تو دستش داشت و با صداي بلند مي خنديد . صورتش شبيه گرگ بود و دهنش پر از خون . عرق روي صورتم بود تند تند نفس زدم .
ساحل بيچاره با حالت سكته از خواب بيدار شد و چراغ را روشن كرد " چيه حالت بده ؟ " لبهايم لرزيد . " آره حالت تهوع دارم . سرم داره گيج مي ره . " كمكم كرد بنشينم و بلند داد زد " مامان كجايي ساغر حالش بهم خورده . " مامان با لباس خواب سفيد بلندش نگران و هراسان همراه بابا اومد تو . " واي خدا مرگم بده تو چرا مي لرزي ؟ " فشارم را گرفت و با بغض گفت : " رضا فشارش خيلي پايينه بهتره ببريمش دكتر . " بابا نگاهي به چهره مضطربش انداخت . " نغمه جان تو دوباره هل كردي ؟ با اين وضعيت بايد هر دوي شما را به بيمارستان برسونم . " لرزم بيشتر شد . پتو را تا بالاي گردنم كشيدم . چرا دست و پام مثل عروسك خيمه شب بازي تكان مي خوره ؟ چرا اينطوري شدم ؟ بابا گفت : " الان تنها چيزي كه ساغر احتياج داره قرص آرام بخشه . چون خيلي ترسيده و ذهنش آشفته ست . اگه بتونه بخوابه تا فردا خوب مي شه . " يه لحظه از اتاق بيرون رفت . مامان و ساحل شروع كردن به ماليدن دست و پايم . بابا با آب و قرص برگشت " بيا بخور اين يه آرام بخش ضعيفه . ديگه هم از چيزي نترس و سعي كن راحت بخوابي . " كنار تختم نشست . ما همه اينجا پيشت مي مونيم . 
صداي گرم و مقتدرش به تنم گرما داد . سه تايي شون نگاه كردم . چقدر نگران و مواظبم هستند احساس شهامت و قدرت كردم . آروم نفس كشيدم . بابا دستش را روي سرم كشيد " نبينم ته تغاريم ام از چيزي بترسه ها و لبخند زد . "
سعي كردم تبسم كنم چشمهايم را يواش يواش بستم . من چقدر خوشوقتم كه همچين خانواده اي دارم . 
صداي تق و توق كنار تختم بيدارم كرد . مامان يه ليوان آب پرتغال تازه را گذاشت روي عسلي و با محبت تو صورتم دقيق شد " حالت چطوره ؟ انگار بهتري نه ؟ " خودم را جا به جا كردم و لبم را گاز گرفتم . آخ كه چقدر بدنم درد مي كنه . از تو اتاق بلند داد زد : " ساحل جان كيسه آب گرم را بيار . " بالشت را پشت كمرم گذاشتم و نشستم " مگه ساحل نرفته سر كار ؟ " ساحل از در اومد تو كيسه آب گرم دستم داد . " ديشب كه نذاشتي بخوابم . همش عين ديوونه ها تو خواب جيغ مي كشيدي " كيسه آب گرم را روي كبودي پهلويم گذاشتم . " تو اگه جاي من بودي احتمالاً نعره مي كشيدي . " خنديد .
مادرم نگاهي به پانسمان پايم انداخت . " راستي ديشب به حدي حالت بد بود و ما شوكه شده بوديم كه يادم رفت بپرسم تو با كي رفتي دكتر ؟ كجا رفتي ؟ " قسمت بنفش و كبود شده رانم را با انگشت لمس كردم . " با يكي از بچه ها اون ماشين داره وقتي منو با اين وضعيت ديد اول رساند درمانگاه و بعد هم خانه . " خدا خيرش بده كدوم دوستت ؟ مريم ." " البته شوهرش هم بود . " ساحل مشكوكانه چين ظريفي به پيشاني انداخت " اِ چه همكلاسي نازنيني . تلفنش را بده ازش تشكر كنيم و آهسته چشمك زد " اخم كردم ولي خنده ام گرفت و رويم را برگرداندم . عجب زرنگيه . قشنگ دوزاريش افتاده منظورم مسعوده .
صداي زنگ تلفن بلند شد . ساحل گوشي را برداشت " الو ... سلام . حال شما خوبه ... بله خواهش مي كنم الان بهتره . در ضمن شما خيلي زحمت كشيديد بابت ديشب ممنون واقعاً لطف كرديد . " مكث كرد ، بله بله چند لحظه گوشي و گوشي را دستم داد . 
" با عجله گفتم : " جونم بفرماييد . ساحل چشماش گرد شد . " مسعود گفت : " سلام خانم كوچولوي پردردسر . قلبم به ارتعاش در اومد . مامان اشاره كرد آب پرتغال يادت نره و با ساحل از اتاق رفت بيرون . مسعود پرسيد " حالت خوبه ؟" " اي هنوز زنده ام . " 
نفس بلندي كشيد " ديشب خيلي نگرانت بودم حتي چند بار خواستم تماس بگيرم ولي باز خودم را كنترل كردم گفتم شايد شرايط طوري نباشه كه بتوني حرف بزني ولي امروز ديگه نتونستم طاقت بياورم گفتم زنگ مي زنم اگه خودت يا خواهرت گوشي را برداشتيد حرف مي زنم . "
" آره اتفاقا همينه كه مي گي . من كه خيلي حالم بد بود . مامان هم بد جوري جا خورد . ولي بابام اوف ... نمي دوني چقدر عصباني شد . الان هم رفته دانشگاه جريان را پيگيري كنه . "
" اِ ... كه اينطور . پس حدسم درست بود . " چند ثانيه سكوت برقرار شد . صداي موزيك ملايمي به گوشم رسيد . تعجب كردم " تو كجايي ؟ خانه اي ؟ " " آره خانه ام ." " پس چرا دانشگاه نرفتي ؟ " " همينجوري زياد حوصله نداشتم . " سكوت كردم . بي مقدمه گفت : " ساغر تو هنوز از بابت مهموني اون شب دلخوري ؟ " " نه . يعني اي ... دارم فراموش مي كنم . " " خوبه . پس احتمالاً ديگه رويت را ازم بر نمي گردوني . اين چند وقته از بس قيافه اخمويت را ديدم به كل از زندگي سير شدم . خودمونيم خيلي بد اخمي ها . " " عجب ! نمي دونستم . "
خنده كوتاهي كرد و لحنش جدي شد . " ساغر مي خوام يه چيزي را خوب بدوني كه تو برام مهمي . مهمتر از اوني كه فكر مي كني . " بي اراده به شكمم چنگ زدم و گوشهايم را تيز كردم . نفس بلندي كشيد . " با من غريبه نباش . به من اعتماد كن . بهت ثابت مي كنم كه براي من ، تو ... "
يكي گوشي را كشيد . " بذار يك خرده هم من حرف بزنم . " آه كشيدم چه بد موقع . مونا سلام كرد . " ساغر جون خدا بد نده شنيدم خبرهايي بوده . " " اوف . اونم چه خبرهايي ، مسعود بهت گفت ؟ آره . پس حتما شنيدي كه نقش رابين هود را بازي كرده . " قهقهه زد . مسعود " ببين ساغر چي مي گه ، مي گه تو رابين هودي . " مسعود دهنش را به گوشي چسباند " پس امير هم جان كوچولو ئه نه ؟ " از خنده غش كردم و دل روده ام درد گرفت . " واي ترا خدا منو نخندونين . "
مونا آروم شد . " حالا خوبه به خير گذشت . اگه من بودم در جا سكته مي زدم . باز تو خيلي شجاعي . " از ياد آوري دوباره اش موهاي تنم مور مور شد . حرف عوض كردم . " راستي مونا بهت تبريك مي گم دانشگاه قبول شدي . وقتي شنيدم خيلي خوشحال شدم . حالا ديگه كِيفت كوكه نه ؟ " " چه جور هم حس مي كنم يه بار سه تني از روي دوشم برداشته شده و مي خواهم بال بال بزنم و پرواز كنم . " "خوب پس مواظب باش از اون بالا سقوط نكني . "خنديد . " يكدفعه هم ممكنه كه ... "
مسعود گوشي را از دستش كشيد " بسه ديگه چقدر وراجي مي كني با آدم مريض كه اينقدرحرف نمي زنند . " " اِ ... عجب پروئي . حالا خوبه دو دقيقه هم نشده " " الو ... ساغر جون مي بيني كه اين داره منو كچل مي كنه خودش اين همه خوش و بش كرده هيچي نيست . زورش به من رسيده . خيلي خوب باشه از من خداحافظ بعداً سر فرصت خودم بهت زنگ مي زنم . "
مسعود گوشي را گرفت " اوف ... از دست اين دختر اينقدر شلوغ مي كنه كه يادم رفت چي داشتم مي گفتم . آهان گفتم كه ... " يكدفعه تشر رفت " چرا مشت مي زني دِ برو بيرون ديگه اذيت نكن . " صداي شيطون مونا اومد " آي ... آي مشكوك شدي . چي مي خواي بگي كه من نبايد باشم . " لجم گرفت عجب خروس بي محلي . خوب برو ديگه .
مسعود كلافه شد خيلي خوب حالا كه اينطوره منم حرف نمي زنم و دهنش را به گوشي چسباند و خيلي آهسته طوريكه به زحمت صدايش را شنيدم گفت : " خيلي خيلي مواظب خودت باش . فعلاً خداحافظ . "
بالشتم را صاف كردم و طاق باز خوابيدم . ذهنم به پرواز در آمد ديشب ... شاهين كيواني ...حمله اش به من ... رفتار حيوانيش ... ولي بعد مسعود ... مهربوني هايش ... حرفهاي قشنگش ... همه و همه از جلوي چشمم رد شد لبخند زدم و سعي كردم بخوابم . 
با صداي اف اف چرتم پاره شد . احتمالا بابا برگشته اومدم تو حال . بابا كتش را به جالباسي آويزان كرد بطرفم اومد . نگران مضطرب به صورتش خيره شدم " چي شد ؟ " مامان و ساحل هم بهش زل زدند . زد روي شانه ام و خنديد " خيالت راحت باشه همه چيز تمام شد . " " يعني چي كه همه چيز تمام شد ؟ " "يعني اينكه تا همين الان كه من اومدم دكتر ذاكر با همكارانش در ارتباط با قضيه اين پسره جلسه داشتند و با توجه به معتاد بودنش و شهادت چند تا از بچه ها و موارد اخلاقي ديگه كه داشته رأي اخراجش را براي هميشه صادر كردند . " لبام به خنده باز شد . " ترا خدا راست مي گي بابا يعني به همين زودي ؟ باورم نمي شه . "
آستينهايش را بالا زد و بطرف دستشويي رفت . " بله . كاملاً . اگر غير از اين بود مگه من به سادگي گذشت مي كردم ؟ در ضمن برات يك هفته مرخصي گرفتم . با خيالت راحت استراحت كن . " نفس راحتي كشيدم . آخيش . يعني ديگه از دست شاهين كيواني راحت شدم و چشمم تو چشمش نمي افته ؟ واي اگه يكبار ديگه ببينمش حتماً از ترس قالب تهي مي كنم يا اينكه مشاعرم را از دست مي دهم خيلي خوب شد كه اخراج شد دلم خنك شد . عوضي ، رواني اكبيري . كاش اصلا وجودش از صحنه روزگار محو بشه . مامان صدام زد . " چيه تو چرا بهت زده اي ؟ " بهش نگاه كردم و دستهايم را بهم ماليدم " نمي دونم آخه هنوز باورم نشده كه واقها اخراجش كردند . " ساحل گفت : " بع ... حالا كي مي خواد خانم را راضي كنه ؟ بابا اخراجش كردند رفت تمام . "
به ستون توي هال تكيه دادم و اشكهايم سرازير شد خدا رو شكر . 

مامان به شانه و گردنم بتادين زد و زخمم را تميز كرد . آتيش گرفتم . خاله با دلسوزي نگاهم كرد . " دستش بشكنه كه چنين بلايي سرت آورده . " نازنين با حالت چندش رويش را برگرداند . خاله گفت : " خوب چرا خودت را عذاب مي دي ؟ تو هم برو پيش نادر تو هال . " پانسمان گردنم تمام شد . مامان صدايش زد . " بيا تو دختر شجاع . " قبل از اون نادر كله اش را آورد تو . " من چي ؟ حالا اجازه هست بيام ؟ " دكمه بلوزم را بستم . آمد پائين تختم نشست . " بيا اينم از دانشگاه ببين چطوري شدي ؟ "
" آره واقعا ما كه تا حالا خيري ازش نديديم ." نازنين به ميز توالت تكيه داد . به نظرم اومد انگار يه جورايي تغيير كرده . خاله بهش گفت : " بشيني روي صندلي برات بهتره . نبايد زياد به كمرت فشار بياري . " به صورتش زل زدم . سرخ شد و با انگشتانش بازي كرد . شوكه شدم . خداي من يعني بارداره ؟ مگه چند وقت از عروسي اش گذشته . اصلاً دو ماه شده ؟ پس با اين وضعيت يعني اينكه همان شب عروسي .... با ناباوري آب دهانم را قورت دادم . حالا چه عجله داشته . من اگه جايش بودم تا پنج و شش سال فقط وقتم را صرف گردش و تفريح و مسافرت مي كردم بعد فكر بچه دار شدن به سرم مي زد . من نمي دونم چرا بعضي ها ... نادر رشته افكارم را پاره كرد . " چيه ساغر خانم چشم نداري ببيني من دايي مي شم ؟ ماشاالله تو اينقدر زود به زود به ما سر مي زني كه فكر كنم دفعه ديگه كه نازنين را ببيني بچه اش پنج ساله بشه . "
خنديدم . " آره راست مي گي من از عروسي تا حالا فقط يك بار ديدمت . " 
" خوب تقصير خودته ديگه . هر وقت دعوتت كرديم درس و امتحان را بهانه كردي . واقعا كه خيلي بي معرفتي . " نازنين از صندلي بلند شد و آمد لبه تخت نشست . تو دلم آه كشيدم . چقدر ازش دور شده ام . مخصوصاً الان هم كه داره مامان مي شه ديگه بيشتر . حالا بايد در مورد چي باهاش صحبت كنم ؟ لبخند زدم . " علي رضا چطوره ؟ چكارها مي كني ؟ " دستش را لاي موهاي بلوند رنگ كرده اش كشيد و آنها را عقب برد . " اي بد نيست . خوبه . مي ره سركار و مي آد . بعضي وقت ها هم مي ريم بيرون . سينما مهموني مي گذره ديگه خدايي مرد آروميه . اذيت نمي كنه ." نادر خودش را قاطي كرد . " ساغر زياد به چيزهايي كه مي گه گوش نكن . اگه بدوني چي به روز شوهرش آورده ." تعجب كردم . " چرا ؟ "
" چون دم و دقيقه بهش مي گه دستت را اينجا نشور من تازه اينجا را تميز كرده ام . پايت را اينجا نذار . كفش ات را كجا دربيار . لباست را كجا بذار . بي چاره علي رضا چيزي نمونده كه فراري بشه . البته بعيد هم نيست كه سرسال نشده طلاقش بده ." نازنين به طرفش خيار پرت كرد . " بي مزه . حرف مفت نزن . حالا نوبت تو هم ميشه آقا . ببينم اون روزي را كه مثل موش از زنت مي ترسي . "
" هه عمرا . من اهل زن گرفتن نيستم . مگه عقلم را از دست دادم كه دستي دستي خودم را بندازم تو آتيش . اونم چي زنهايي مثل تو . " نازنين پشت چشم نازك كرد . " آره راست مي گي لياقت تو همون دخترهاي استخوني ئه مانتو تنگ و صدمن آرايشه كه بلد نيستند يه تخم مرغ آبپز كنند نه يكي مثل من كه ... " نادر ريشخند زد . " بسه بسه . پشت سر دوست دخترهاي من ... " خاله حرفش را قطع كرد و صدايش را برد بالا . " چي شد شما دو تا باز به جون هم افتاديد ؟ " به نادر چشم غره رفت . " واقعاً كه خجالت داره . ديگه خواهرت دختر تو خونه نيست كه سر به سرش بذاري زن مردمه . اينو چند بار بهت بگم ؟ "
" اِ ... اِ ... اِ ... مامان تو چقدر بي انصافي . حالا خوبه كه اون هر چي دلش مي خواد به من مي گه . باز تو ازش دفاع مي كني ؟" ساحل از تو آشپزخانه داد زد . " بياين چاي ريختم . " نادر به ساعت نگاه كرد . " من كه تو هال بودم از خودم پذيرايي كردم . پس تا شما چاي مي خوريد من مي رم ماشين را گرم كنم . زود بيائيد ديگه . "
مامان گفت : " حالا چه عجله ايه شام بمونيد . " 
خاله گفت : " نه قربونت نغمه . الان ديگه حميد برگشته خانه . بريم يه شامي يه چيزي براش گرم كنم گناه داره . از صبح بيرون بوده . تازه علي رضا هم مي آد دنبال نازنين ما گفتيم زود برمي گرديم ممكنه نگران بشه . " 
مامان اصرار كرد . " خوب به حميد خان و علي رضا زنگ بزن بگو اونا هم شام بيان اينجا دور هم باشيم . " چايي اش را سر ك
roman تا ته دنيا (8)
roman تا ته دنيا (8)

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


رمان گروهي

بچه هاي عزيزي كه دوس داريد با همكاري هم اولين رمان گروهي رمانخانه رو تايپ كنيم

۱.مطمين بشيد كه عضو وب هستيد.

۲.ادرس ميل بديد.

۳.سوژه بديد.

۴.هروقت آدرس داديد به همتون ميل ميزنم كه كارو شروع كنيم...



رمان گروهي
رمان گروهي

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


مجوز هفتمين شركت مشاوره سرمايه گذاري صادر شد.

به گزارش پايگاه اطلاع رساني بازار سرمايه (سنا)، شركت مشاور سرمايه گذاري ديدگاهان نوين (سهامي خاص) پس از تكميل و ارائه مدارك لازم و ثبت نزد سازمان بورس، مجوز فعاليت خود را از اين سازمان دريافت كرد.

توصيه به خريد و فروش يا نگهداري اوراق بهادار، اظهار نظر در مورد روند قيمت ها يا عرضه و تقاضاي اوراق بهادار در آينده، اظهار نظر درخصوص ارزش يا قيمت گذاري اوراق بهادار، مشاوره در زمينه مديريت ريسك، مشاوره در زمينه ادغام،تملك، تغيير و تجديد ساختار سازماني و مالي شركت ها، مشاوره در زمينه طراحي و تشكيل نهادهاي مالي، پذيرش سمت در صندوق هاي سرمايه گذاري (به استثناي سمت مديريت) از مهم ترين فعاليت هاي شركت هاي مشاوره سرمايه گذاري در بازار سرمايه است.

اين شركت ها مي توانند با افزايش سرمايه و پذيرش شرايط لازم مجوز سبدگرداني، پردازشگر اطلاعات مالي و مشاور عرضه و پذيرش را از سازمان بورس و اوراق بهادار دريافت كنند تا فعاليت هاي خود را گسترش دهند.
پيش از اين شركت هاي  آواي آگاه، آرمان آتي، تامين سرمايه نوين، ارزش پرداز آريان، نيكي گستر و معيار مجوز فعاليت خود را از سازمان بورس دريافت كردند



مجوز هفتمين شركت مشاوره سرمايه گذاري صادر شد.
مجوز هفتمين شركت مشاوره سرمايه گذاري صادر شد.

ادامه متن...

authorنوشته   date۱ فروردين ۱۳۹۲comment نظرات (0)   موضوع:


linkdooni آخرین مطالب

۱ ]
CopyRight ? 2006 - 2008 , j20.zaminblog.com - Persian Mobile Portal , All Rights Reserved
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | zaminblog
Powered By zaminblog | Designed By sampletheme
گردنبند فروهر
موس انگشتی
آموزش هنر رزمی کیوشو
دستگاه هشدار دهنده خواب